۰۲ تیر ۱۳۹۷
ad

مطالب مشابه

One Comment

  1. 1

    seyed mostafamostafavi

    ایزدا! بگذار دیالوگ موسا و شبانی امان بماند

    خدایا! چطور با تو حرف نزنم، که گوشی بهتر از گوش های هوشیار و بیخواب و غفلت تو سراغ ندارم، تواناتر از تو نمی یابم، مهربان تر از تو نیست، با آنکه می دانم که ما و همه ی دیگر موجودات را آفریدی و به سنن و قانون طبیعت خود سپرده ایی تا طبق آن قوانین کار دنیای ما پیش رود، و خود به کناری نشسته و نظاره گر بر کارکرد این جهان و بازیگران آن هستی، اما دلم نمی آید باب گفتگو با تو را ببندم، و خود را به کشف رموز طبیعت و قوانین تو بسپارم، که اگرچه این کار بسیار فاخر و شغل دانشمندان بزرگی است که کشفیات آنان انسان را در پهنه این جهان راحت تر، سلامت تر و… کرده و می کند، و این برای گوشه عزلت گزیده هایی چون من راحت تر است، که به جای تلاش، به گوشه ایی خزیده و با تو سخن گویند.

    البته تو مرا به سخن با خود فرا می خوانی، و خود را از رگ گردن به ما نزدیکتر می دانی [۱] ، اما ادب حکم می کند که در این دریای عشق، سخن به قاعده با تو گفت، ولی گویا سخنِ به گزاف را نیز می پذیری، و سخن گویان این چنینی را هم از خانه خود نمی رانی، و انگار لازم نیست، حتمن حرف به روال و قاعده زد، که سخن به روال و قاعده را اندیشه به کار گرفتن و غور در قواعد دنیا لازم است، و “یک و دو کردن” با دنیاست که به کشف گوشه ها و قوانین قراردادی اش منجر می شود، و این کاریست مشکل، که بسیاری از متفکرین بشر کرده اند و در عالم اشراق به زوایایی از سنن تو اطلاع یافته، که تا پیش از این بر دیگران پوشیده بود، و بدین شیوه به تو نزدیک تر شدند، حال که پرهای اندیشه ام چنان کوتاه است و جسم و جانم توان پروازهای این چنین بلند نظرانه را ندارد، و یا حس و حالش نیست که وقت گذاشته و در آرا و اندیشه آنان غرق شد، و بر بال اندیشه شان پروازی بلند داشت،

    ایزدا! بگذار دیالوگ موسا و شبانی امان بماند

    پس بیا به همان گفتگوهای موسا و شبانی عامیانه مان اکتفا کنیم و رشته های ارتباط نیمبند کلامی مان را حفظ نماییم، که سخت محتاج چون تویی ام، از این جهت که قابل اتکاترین موجود جهانی، این روزها سخت در حال ذوب شدنم، و برف های تفکر و اندیشه ام در میان آفتاب داغ شک و سوال در حال آب شدن است، برج های یخی ذهنم که سال ها بر آن بنیاد خود را نهاده بودم، در حال ذوب شدنند و در این آب شدن و یخ زدن های مکرر، اندیشه و شاکله ذهنی ام به یک یخ بی قواره و بدفُرم تبدیل شده که نه ارزش حفظ کردن دارد و نه اصلن زیبا و دوست داشتنی است، و در عین حال ترک همین قله بدفُرم و بیقواره هم پوچی را برایم به ارمغان خواهد آورد.

    مدت هاست که نتوانسته ام قالبی زیبا بدان دهم تا چشم نواز و شایسته حفظ شود، دارم برباد می روم، ستون های قلعه ام فرو ریخته و باد و توفان ها دایم از آن میکند و با خود میبرد، و من تسلیم این شرایط ویرانی شده ام و انگار خود نیز به حبس خود در این دژ ساخته شده از خاشاک، سنگ و خاک راضی نبوده، و با رضایتی ضمنی به نظاره ویرانی ام نشسته ام، در حالیکه می دانم با ویرانی همین باقی مانده ها، بی پناه تر خواهم شد، زیرا هنوز خانه ایی محکم برای اقامتی جدید در آن نیافته و در این وانفسای بیکسی، این تویی که محکم ترین دژ هستیم هستی، و می توانم بدان پناه برم، و تو را به سان فانوس دریایی برای هدایت کشتی خود در این تلاطم مواج موج های سخت و بلند در نظر گرفته و پیش روم تا یا غرق شده و یا در ساحل امن تو پهلو گیرم.

    در حالی در این توفان سخت گرفتار آمدم که حتی به کشف تو نیز مفتخر نیستم، و سعی می کنم تو را در بین هزاران سنگ، چوب، خاک، خاشاک و یا قُبه های بلند و طلاکوب، و یا در پس هزاران نام پر آوازه تر از نام خودت، بیرون کشیده و به عنوان پایه ایی محکم در نظر گرفته و بدان تکیه کنم، می دانم که بی تکیه به چون تویی به پر کاهی تبدیل خواهم شد، که در هوا معلق مانده و با هر نسیمی به هر سو برده، و این بی اساسی و بی پایگی باعث نابودیم خواهد شد. پس بگذار بی توجه به این که ما را در بین چرخ دنده های قوانین طبیعت خشن خود رها کرده ایی، و بیخیال چرایی و هزاران اما و اگرهای بی پایان، و باید و نبایدهای فراوان، به سخنان موسا و شبانی خود با تو ادامه دهم، تا دلم کمی آرام بگیرد.

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 تمامی حقوق مادی و معنوی اين تارنما متعلق به سايت ادبی-هنری حضور می باشد...... طراح گرافیک : آرمان خرمک