دو شعر از حسن واعظی
۱
روزی از مادرم پرسیدی
هر چه غذا برای او پخنم اندازه ی عدسی برایش ارزشی نداشت
چرا ته دیک های تو را با ولع می خورد ؟
پیر زن در دیک کمی برنج ریخت
آب ریخت
و نمک
و کاسه ای که تو در آن چیزی نمی دیدی
مچ گیری بودی تو
پرسیدی ولی در کاسه ی آخرت چیزی نبود ؟
مادرم خندید
و من دیدم همه ی غذا همان کاسه ی آخری بود
که سالها بعد تو برای ساختن غذای پسرت می ریختی
وقتی مچ گیری دیگر از تو می پرسید
فلسفه ایست این غذا
تا به امروز فکر کرده ای ؟
وقتی که شکمت سیر باشد
غذا را انکار می کنی
نمی دانم می دانی که
آنقدر دوستت دارم
که اگر بخواهی می توانم از تو متنفر شوم
پس دروغ نیست
اگر فکر کنم
حقیقت خشت خشت
کهکشان هایی که از عشق برایت روی هم گذاشته ام را
به خاطر کمی سیراب شدن انکار نکنی
درست مثل حواریون حسن که قبل از مسموم شدنش
به انکار او ایمان آوردند
۲
مرگ مثل پریدن می ماند
از جاده ای که بن بست است
هر جا را که می بینم دنیاست
حتا میلیاردها سال نوری را که بگذرم و به تهش برسم
قدم هایم را بلند می کنم
از کهکشانی به کهکشان دیگر
به آخرش می رسم
دستانم را به آن ور دنیا پرتاب می کنم
لمس انگشتان حالا دیگر می شناسدت
و دیگر بریده از دنیا جانی به کارش نمی آید
۱ مرتبه لایک شده









































