دو شعر از محمد زندی
به: حسن صانعی
از اول هم
آیین مهری نبودی
تو میترایی بودی
هر چند رگه هایی عمیق
از مهربانی
همراه با لبخند
همراه داشتی
رفیق!
امروز مهمانی داشتم
که نان را از کناره ها میخورد
یاد مهمان تو افتادم
.
.
تا شکوفه ات را بگویی
به: چهار جان فدای محیط زیست
باید پرندگانت بخوانند
شکوفه ها و میوه هات
زیبایی بیافرینند
برگ ها و شاخه هات
سایه ی مردمان و
لانه ی پرندگان باشند
بلوط!
جانم را می دهم
تا حرف بزنی
تبر باشد یا اَرّه
یا آتش
جانم را می دهم
تا حرفت را بزنی
تا شکوفه ات را بگویی
تا ریشه ات را
که ما امروز چهار نفر بودیم
که ما جانمان را دادیم
بلوطم!
امروز آتش
مانع بود
امروز
ما چهار نفر بودیم









































