دو شعر محمد زندی
فاصله ها
پرده
با پنجره های بسته
در شب
نمی نوازد
سپیده
ساز می گیرد
نت های پر نور
اکوردهای پر چین
با فاصله ها
پرده در پرده
رود را
تداعی می کند
.
آویزان
به دنیا که آمدم
گوزنی کنارم گذاشتند
هم سن
گفتند نامش زندگی است
با زندگی بازی می کردم
هر جا زندگی بود
بزرگتر شدیم
شاخ در آورد
برایم شاخ و شونه کشید
گاهی سخت می شد
دیگر بازی نبود
جنگ بود و غریبی
روزی با شاخ هایش
آویزانم کرد
وبا هم در بلندی معلق
رها شدیم
به جای دره ای عمیق
روی درختی عظیم پرت شدیم
هر دو به یک سمت افتادیم
ایستادیم
او مرا نگاه کرد
و من او را
او به چشم های من نگاه می کرد
ومن به چشم های او
به سمت ام آمد
و من به سوی او
همدیگر را لمس کردیم
همدیگر را در آغوش کشیدیم
و او مرا بر پشت خود سوار کرد
۵ لایک شده










































