طراشعر تلاشی است برای بازیابی زبان
گفت و گو با امین افضل پور درباره ی «طراشعر»
سریا داودی حموله
اشاره:
«امین افضل پور» (با نام هنری «تاراز» متولد سال ۱۳۶۴ در دزفول) نویسنده، شاعر و بنیان گزار سبک ادبی «طرا شعر»، «مراعات نظیر تصویری» و«تغییر در کالیگرافی ادبی»، دانش آموخته ی رشته ی الکترونیک است، و در سال ۱۳۹۵ با انتشار دفتر شعر «پنیر ما گربه به دام انداخت» به صورت حرفه یی وارد عرصه ی ادبی شد.
از «افضل پور که در حال حاضر ساکن کشور «سوئد» و عضو «انجمن نویسندگان» و «انجمن قلم سوئد» در این کشور است، آثاری چون«در سختی چون ماهی صبور باش»(نشر اهورا قلم ۱۳۹۴)،«پنیر ما گربه به دام انداخت» (نشر اهورا قلم ۱۳۹۵)، «پی غم بر»(نشر ارزان ۱۳۹۶)،«ژ۳ »(نشر ارزان ۱۳۹۷)، اسیری به نام آزادی (انتشارات آمازونیا ۱۴۰۱)، «طلوع شب»(انتشارات آمازونیا ۱۴۰۲) و … چاپ و پخش شده است. و نیز کتاب «طراشعر» که گردآوری مطالبی است درباره ی «طرا شعر» و ویژگی هایش که به تازگی ازسوی «نشر هرمز» به چاپ رسیده است.
به این بهانه گفت و گویی با ایشان شده است که به انتخاب تحریریه ی «حضور» تقدیم شما عزیزان می شود.
جناب «افضل پور»، به گفته ی شما طراشعر بخشی از شعر تصویری است، یعنی شاعر بر انتخاب طراحی کلمات تاکید دارد. قبل از این، «ژازه تباتبایی» نقاش و مجسمه ساز در دهه ی سی(۱۳۳۲) مجموعه ی«اجق وجق»را منتشر کرد، و به واسطه ی یک رابطه ی غیر زبانی(تصویری) بدعتی مدرن در تاریخ ادبیات ایرانی بوجود آورد. «طاهره صفارزاده» در دهه ی چهل، اشعار« طنین در دلتا » را جمع آوری کرد؛ که نوعی شعرِ کانکریت (شنیداری- دیداری) است. به مرور«مهرداد فلاح» در «خواندیدنی»، گرافیک را به کار می گیرد. به دنبال آن، شاعرانِ دیگری هم، نوعی از شعر شنیداری ـ دیداری، یعنی نقاشیِ یک واژه یا حرفی از آن را با همان مشخصاتِ قبلی تکرار کردند. با این اوصاف، فکر می کنید راه متفاوتی رفته اید؟
اگه کسی فکر میکند طراشعر فقط یک مدل از شعر کانکریت یا یک بازیِ تصویری با واژه ها است، شاید هنوز با اصل ماجرا روبه رو نشده. چون فرقِ اساسیِ ماجرا توی نگاه به خودِ زبان است.
شعر کانکریت یا تصویری، همان طور که می دانیم، بیش تر رویِ چیدمان کلمه ها تمرکز دارد. یعنی شکلِ نوشتاریِ شعر به اندازه ی معنیِ آن، مهم است؛ مثلاً واژه ها را طوری میچیند که شبیه درخت یا موج بشود و از این طریق، حس و پیام را منتقل کند. در ایران هم، خیلی ها تجربه های قشنگی در این سبک داشته اند؛ از «ژازه تباتبایی» با «اجقوجق» گرفته تا «صفارزاده» و «مهرداد فلاح». این تجربهها ارزشمند بودند، ولی بیش تر در سطحِ فرم و طراحیِ بصری ماندند. اما راست اش من با فرم بازی نکردم، با خودِ زبان درگیر شدم. «طراشعر» یک طراحیِ ساده نیست؛ یک نوع بازطراحی است. انگار زبان را مثل یک سنگ میگیری دستت، نه برای تزئین، بلکه برای تراشیدن اش تا چیزی از درون اش بیرون بزند که قبل از آن، دفن بود. طراشعر برای من، یک جور مواجهه است با خودِ واژه، نه معنایش؛ با خود شکل و مادّه زبان.
می پرسند چرا اسم اش را گذاشتم طراشعر؟ خب، دقیقاً به خاطر همین نگاه. مثلِ یک مجسمه ساز که اول طراحی می کند، بعد تراش می دهد، من هم با زبان، همین کار را انجام می دهم. این جا دیگر هدف، تنها برقراریِ ارتباط نیست؛ خودِ زبان، خودِ واژه، موضوعِ خلق است. دیگر کلمه فقط یک واسطه ی معنا نیست، خودش دارد به چیزی تبدیل می شود.
اسم طراشعر از همین جا می آید؛ از تراشیدنِ زبان. نه فقط برای ساختن یک اثر هنری، بلکه برای رسیدن به یه درک تازه از خود زبان. چیزی فراتر از طراحی، فراتر از تکرار تاریخ. این جریان، یک مسیر جدید است، نه ادامه ی مستقیم قبلی ها.
با قاطعیت عقیده دارید که طراشعر یک جریان است، که در این دیدگاهِ شما شبهه هایی وجود دارد. اگر چنین است تعریف تان را از جریان شعری بفرمایید؛ و توضیح دهید طراشعر جریان ادبی است یا هنری؟
باور من به طراشعر نه از سرِ شوقی گذرا، بلکه از دلِ نیازی بنیادی میآید؛ نیازی به تجربه یی دیگرگونه از زبان، تجربه یی که بتواند از دلِ واژه، چیز تازه یی بتراشد، نه فقط معنا، که ماده ی حس، ساختار، تصویر و اندیشه.
وقتی میگویم طراشعر یک جریان است، منظورم نه تقلید از گذشته است و نه رقابت با آن؛ بلکه آغاز پرسشی نو است که در دلِ خود زبان نهفته است. شاید طراشعر را گونه یی از شعر تصویری یا کانکریت ببینند، اما باید بگویم آنچه ما با آن سر و کار داریم، فراتر از بازی های بصری یا فرم گرایی ساده است. ما در طراشعر، زبان را مثلِ سنگی می گیریم دستِ مان، نه برای زینت، بلکه برای تراشیدن آن، تا چیزی پنهان از آن سر برآورد.
جریان شعری برای من، یعنی نوعی جهان بینی تازه، روایتی دیگرگونه از تجربه ی زیستن و ادراک. اگر شعری بتواند زاویه ی دید مخاطب را تغییر دهد، اگر زبان را نه واسطه بلکه خودِ موضوع کند، به جریان بدل میشود. طراشعر چنین است؛ یک حرکت زبانی ـ هنری که از درونِ حروف و صداها، ساختار و معنا را هم زمان می زاید.
من در طراشعر با زبان مثل ماده ی خامِ مجسمه سازی رفتار می کنم. حروف و واژه ها دیگر ابزار رسانش نیستند؛ خودشان فرم اند، بافت اند، صدا دارند، و مهم تر از آن، خالقِ معنا می شوند؛ نه فقط ناقل آن. از این منظر، طراشعر نه یک زیرشاخه از شعر است و نه دنباله رویِ صرف از سنت های تثبیت شده؛ بلکه تلاشی است برای بنیاد نهادن تئوری یی تازه در مرزهای زبان، طراحی، و حتی فلسفه ی زبان.
ما برای سهم خواهی نیامده ایم. طراشعر نه برای ستیز با تاریخ ادبیات ایران است، نه برای تکرار آن. ما نیامده ایم تا بگوییم این شعر نیست؛ آمده ایم تا بپرسیم آیا شعر، فقط آن است که تاکنون بوده؟ یا می تواند چیز دیگری هم باشد؟
در جهانی که زبان پیوسته در حال فرسایش و تکرار است، طراشعر میخواهد این فرسودگی را بتراشد و لایه یی دیگر از زبان را آشکار کند. اینجا، هنر و ادبیات دست به دست هم داده اند تا از دلِ واژه، جانِ تازه یی بروید. شاید هنوز از منظر بسیاری از شما دوستان ادب پرور، طراشعر راجریانی از تجربه یی فردی بدانید. اما مگر هر جریان، روزی از دلِ یک تنهایی آغاز نشده است؟
هنر زاییده نبوغ است. طرح طراشعر ناشی از چه اندیشه یی بوده است؟ چه پس زمینه یی سبب شد که بیان مساله کند . به نظر می رسد این نظریه را ریشه یی تبیین نکره اید. دغدغه تان را در این خصوص چگونه ارزیابی می کنید؟
اگر بخواهم از زاویه ی «نبوغ» و «طرح هنری» به طراشعر نگاه کنم، باید بگویم که این جریان یک جرقه ی لحظه یی نبود. نتیجه ی یک مسیر بلند بود. یک جور کندوکاو مداوم در زبان و فرم، که رد آنرا در شعرهای قبلیِ من می شود دید که آن موقع ها هنوز کامل شکوفا نشده بود.
طراشعر دقیقاً از جایی شروع شد که دیگر نتوانستم زبان را فقط یک ابزار انتقال فکر بدانم. برایم خودِ زبان یک موجود زنده شد. پُر از انرژی و پُر از پیچیدگی. آن موقع شعر، دیگر آن فرمِ آشنای کلاسیک یا حتی پست مدرن نبود. بیش تر یک میدان آزمایش شده بود. یک میدان که در آن، زبان از جایگاه فرمان پذیر بیرون می آمد و تبدیل می شد به فرم دهنده به فضا و به انرژی شعر.
صادقانه بگویم؛ دغدغه ام از جایی آغاز شد که حس کردم چهارچوب هایِ کهنه و از پیش تعریف شده ی شعر، دیگر نمی توانند جوابگو باشند. چرا باید زبان همیشه همان نقشی قدیمی را بازی کند؟ چرا خودش نتواند خلاقیت داشته باشد؛ خودش نتواند تجربه تولید کند؛ نه صرفاً انتقال بدهد. این شد که پرسش هایِ من، کم کم بدل شدند به فرمی تازه. به چیزی که اسمش را گذاشتم «طراشعر».
طراشعر بیش تر یک روند تجربی است تا چارچوبی تئوریک و خشک. در کاری من، تئوری از دلِ تجربه بیرون می آید، نه برعکس. من بیش تر از اینکه بخواهم یک مکتب بسازم، دارم با زبان دست و پنجه نرم می کنم. با خودِ کلمه، نه فقط معنی اش. می خواستم ببینم اگر این مرزهای همیشگی نباشند، چه چیزی می ماند؟ چه چیزی ساخته می شود؟ طراشعر، در اصل، تلاشی است برای خلق یک کلمه یا حروف تازه، که فقط ظاهر شعر را تغییر ندهد، بلکه از درون هم در محتوا درست ببرد.
این گونه که شرح داده اید طراشعر نوعی پیکرگرایی است که سبب رابطه ی غیر زبانی (تصویری) می شود، و از هیچ گونه الگوی فرازبانی و پسازبانی در ادبیات معاصر پیروی نکرده است. آیا شما این ژانر را طرحی کاملن مستقل می دانید؟
با تشکر از شما که پرسش بسیار دقیقی مطرح کردید، و جا دارد با دقت به آن پاسخ دهم.
در ابتدا جواب شما خیر است. یعنی طراشعر صرفاً نوعی پیکرگرایی یا تصویرمحوری نیست، و رابطه ی آن با زبان چیزی بسیار فراتر از «غیرزبانی» یا صرفاً «چیدمان بصری» است. در واقع، در طراشعر آنچه در مرکز توجه قرار دارد، ذهنیتی است که زبان را نه ابزار انتقال، بلکه موضوع تأمل، دگرگونی و آفرینش می داند. همان طور که در جواب سوالات قبل گفتم؛ زبان در طراشعر به مثابه ماده یی زنده، سیال و پویا است؛ هم فرم است، هم صدا، هم تصویر، هم ماده ی اندیشه.
در طراشعر، ما به دنبالِ بازسازیِ رابطه با خود زبان هستیم. همان گونه که «آندره پاسیون» گفته: «شعر، زبانی پشت زبان است»؛ اما طراشعر از این افق عبور می کند. در اینجا، زبانِ پنهان، دیگر پنهان نمی ماند؛ خود را بدل به زبانی تازه می کند، زبانی که نه فقط حاملِ معنا، بلکه آفریننده ی معنا است. به عبارتی، طراشعر سعی نمی کند از بیرونِ زبان وارد شعر شود، بلکه از درونِ خود زبان دروازه یی تازه برای اندیشیدن، حس کردن، و خلق کردن می گشاید.
در این مسیر، زبان، دیگر ابزار بیان صرف نیست؛ بلکه به مثابه ی ابژه ی هنری عمل می کند. طراحی کلمه در طراشعر به معنای خالی کردن آن از محتوا نیست؛ بلکه کوششی است برای کشف لایه های پنهان تر و فعال سازی ظرفیت هایِ فراموش شده یِ زبان. شاعر تنها نیست؛ زبان نیز با او هم خالق است. اینجا کلمه می شکند، بازسازی می شود، فرم می گیرد، و معنا را نه از روایت، بلکه از عملکرد آزاد خود استخراج می کند.
باید چند سوال در ادامه از شما بپرسم. البته با توجه به یک طرفه بودن این نوع مصاحبه، من خودم جواب خودم را می دهم که زحمتی بیش تر برای طراحی سوال نکشید. نخست اینکه آیا طراشعر ژانری مستقل است؟ بله، اما نه به معنای جدا افتاده یا منزوی از جریان های ادبی. بلکه در مقام یک تجربه گر زبان، طراشعر با تاریخ ادبیات وارد گفت وگو می شود؛ گاه نقد می کند، گاه فراتر می رود. این جریان، نه طرد است و نه تقلید؛ نوعی بازبینی بنیادین در نسبت ما با زبان است.
و اگر دوباره بپرسید که آیا زبان های دیگر مثل تئاتر، سینما، سیاست یا گرافیک وارد شعر شده اند؟ دوباره باید به شما بگویم بله، قطعاً. اما در دلِ همین آمیختگی، زبانِ خودِ شعر نیز دگرگون شده است. شعر معاصر فارسی، با ورود این زبان ها دچار تضعیف نشده؛ بلکه افق های بیانیِ خود را گسترش داده است. آنچه در طراشعر رخ می دهد، دقیقاً همین است. عبور از زبانِ تثبیت شده، و ورود به فضایی که در آن، کلمه نه نشانه ی چیزی، بلکه خود چیز است.
در یک جمله، طراشعر تلاشی است برای بازیابی زبان، نه برای حذف آن؛ برای ساختن جهانی تازه از دلِ خود زبان.
طرا شعر بر انتخاب طراحی کلمات تاکید دارد. یعنی دیگر شعری وجود ندارد. از زبان رد شدید و شعر بدون کلمه ماهیت هنری دارد. هرچه هست ذهن شماست که آن را شعر می بیند. اینجا دیگر شاعر، شاعر نیست، هنرمند است و شعرش هم یک اثر هنری ست. این دیدگاه را چه گونه ارزیابی می کنید؟
اول از همه این را باید روشن کنم، وقتی در طراشعر از «طراحی کلمه» حرف می زنم، اصلن منظورم حذفِ زبان یا بی محتوا شدن شعر نیست. برعکس، ما داریم با خودِ واژه ها بازی می کنیم، نه برای خالی کردنِ شان از معنا، بلکه برای کشفِ لایههای تازه تری از آن. در این جریان، واژه دیگر یک ابزار مصرف شده ی قدیمی نیست؛ موجودی است زنده که دائم تغییر می کند. شکل می گیرد، می شکند و دوباره ساخته می شود.
در واقع، شاعر در طراشعر تنها نیست؛ زبان هم با او همراه است؛ و به نوعی هم، خالق. اما اگر با دقت به سابقه ی شعرِ تصویری نگاه کنیم، می بینیم که بیش تر وقت ها، حتی در کارهایِ پیشرو هم، این جنبه ی زنده و خلاقِ زبان نادیده گرفته شده است. خیلی وقت ها تصویر هست، اما زبان هنوز همان زبانِ قدیمی اس. اینجاست که طراشعر می خواهد دست به یک جراحی بزند.
وقتی می گویم «شعر، دیگر وجود ندارد»، منظورم مرگِ شعر نیست، منظورم این است که دیگر نمی شود با فرم ها و قالب های سنتی، آن چیزی را که در ذهنِ شاعر، در شرایط حال حاضر شکل می گیرد، بیان کرد. این جمله به نحوی اعلام است؛ اعلام اینکه دیگر وقت آن است فرم هم دگرگون شود، نه فقط محتوا.
حالا بعضی ها ممکن است بگویند در طراشعر، شاعر دیگر شاعر نیست، بلکه هنرمند است. خب، راست اش من با این جمله موافقم، البته اگر منظورمان از هنرمند، کسی باشد که فقط نمی نویسد، بلکه طراحی می کند، می سازد، می شکند و دوباره می سازد!
طراشعر نوعی بازیِ جدی است با کلمه ها. نوعی تجربه گرایی زبانی، که در آن شاعر، دیگر مثل یک مجسمه ساز با زبان کار می کند، نه فقط یک قصه گو یا راویِ احساس.
آیا منظور، شعرِ بدون کلمه است؛ یعنی صرفن با تصویر؟ به هیچ وجه!
برای من چنین چیزی معنا ندارد. چون حتا وقتی بیش تر طراحی می کنیم، باز هم کلمه ها هستند، فقط دیگر آن طور که عادت داشتیم با آنها برخورد نمی کنیم.
طراشعر، زبان را به اثری هنری تبدیل می کند و درواقع فرم، ساختار و معنا در آن دوباره نوشته می شود.
در نهایت، آن دیدگاهی که می گوید شعر بدون کلمه هم می تواند هنر باشد، به نظرم دارد از همان تغییری حرف می زند که طراشعر می گوید. در این مسیر، نه فقط ذهنِ شاعر، بلکه خود زبان و کل تعریف ما از شعر دارد پوست اندازی می کند. و شاید این دقیقن همان نقطه یی باشد که شعر، دوباره خود را کشف خواهد کرد!
در طراشعر، کلمه به گرافیک تبدیل می شود، آیا طراشعر توانسته است خود را با تئوری و پارادایم های تازه وفق بدهد؟ اصلن تئوری شما در این عرصه چیست؟
اگر شما به عنوان یک خواننده ی متخصص فکر می کنید که طراشعر، کلمه را فقط به گرافیک تبدیل می کند، باید بگویم این حرف از یک تجربه ی زبانیِ خیلی بنیادی حکایت دارد. ولی هم زمان، نشان می دهد که شاید هنوز دارید در برابر ابعاد تازه ی این تجربه مقاومت می کنید. این مقاومت کاملن طبیعی است؛ چون ما با چیزی سرو کار داریم که نه فقط معنا را، بلکه فرم و فیزیکِ واژه را هم دگرگون می کند!
اینجا بحث فقط «بازی با تصویر» نیست. ما در طراشعر دنبالِ یک نوع جابه جایی هستیم.هدف این نیست که فرم های بصری را به صورتِ تزئینی وارد شعر کنیم؛ بلکه مهم این است که از دلِ واژه، ساختار و رابطه ی جدید بین حرف ها، صداها، شکلها و معناها بسازیم.
پرسیدید آیا طراشعر توانسته است با تئوری های تازه خودش را تطبیق بدهد یا نه؟ جواب من این است که طراشعر نه تنها تطبیق پیدا کرده، بلکه دارد یک تئوری جدید پایه گذاری می کند. این تئوری، برخلاف زبان شناسیِ کلاسیک که معمولن دنبال استخراج معنا از نظم زبانی است، میرود به سمت پویاییِ خالصِ زبان؛ و زبان به مثابه یک پدیده ی هنری- مفهومی بررسی می شود. من دیگر از آن نگاه ثابت و قالبی نسبت به زبان فاصله گرفته ام. به جای اینکه زبان فقط «وسیله ی بیان» باشد، دارم با آن چون یک خمیر هنری کار می کنم؛ واژه ها دیگر نه صرفن معنی دارند، نه صرفن صدا، بلکه ساختار دارند. فرم دارند؛ و این فرم ها می توانند خودشان خالقِ معنا باشند. در حالی که بیش تر شاعران هنوز دارند با دست کاری در قواعد سنتی یا مدرن بازی می کنند؛ مثلِ کم کردنِ قافیه یا جابه جایی جمله بندی ها، من در طراشعر دارم از ریشه، از الفبا شروع می کنم. دنبالِ شیوه ی جدید حرف زدن هستم. جایی که حرف ها و کلمه ها دیگر فقط «رسانه ی معنا» نیستند؛ بلکه ابزار خلق معنا و فرم سازی اند.
تئوری من یک «تئوری زبانی-هنری» هست؛ چیزی بین زبان شناسی، طراحی، و حتی فلسفه ی زبان. طراشعر نشان می دهد که زبان می تواند در یک زمان، هم اندیشه تولید کند، هم تصویر، و هم حس. این دقیقن همان جا است که شعر و هنرِ گرافیک، زبان و طراحی، معنا و فرم، همگی با هم یکی میشوند.
از منظر ریخت شناسی و با توجه به تصاویر دیداری و نوشتاری چه قدر توانسته اید مفاهیم نوین را در ساختار زبانیِ این فرم جای دهید؟
از منظر ریختشناسی، آنچه در این تجربه دنبال شده، فقط بازی با کلمات یا آرایش ظاهری نیست. این یک بازآفرینی بنیادین است؛ تغییر رابطه زبان با معنا، تصویر و فرم. زبان دیگر فقط یک ابزار انتقال نیست، بلکه خود بدل میشود به یک بدن زنده که معنا میسازد و نفس میکشد.
تصاویر در این فرم، نه در حاشیه، که در متن جاری اند؛ با نوشتار در گفت وگویی چندلایه در هم تنیده شده اند و مخاطب را از صرف خواندن محتوا، به تجربه یی چند حسی و فضایی می برند، گاه حتی مثل یک نما در سینما. زبان مثل خمیر نرم و قابل شکل دادن است که صدا، سکوت، معنا و شکل را با هم می آمیزد. این، دقیقن همان چیزی است که طراشعر می خواهد بسازد؛ تجربه یی زبانی که از فرم و حروف فراتر رفته و به زبانِ فرم بدل شده است.
همان طور که قبلن به شما گفتم ورود زبان هایی مثل گرافیک، تئاتر، سیاست یا سینما به شعر، اتفاقی نیست، تقلید هم نیست، بلکه میل درونی زبان شعر برای گسترش و تحول است. شعر معاصر، به خصوص در شکل طراشعر، با پذیرفتن این زبان ها، نه تضعیف شده، نه خالی از جوهر است؛ بلکه دوباره جان گرفته و تبدیل شده به زبانی پویا، جاری و مولد.
این مسیر، بیش تر یک آزمایش مداوم است تا یک نظریه ی صرف؛ جابه جایی ساختارها، گسست های هدفمند، حذف های آگاهانه و آشنایی زدایی های دیداری و شنیداری همه جزو این تجربه اند. این زبانِ تازه از دلِ فرم می روید، و فرم دیگر ظرف نیست، خودش پیام است.
در نهایت، مفاهیم نوین نه از بیرون بر زبان تحمیل شده اند و نه با زور؛ بلکه در بطنِ زبان، در کالبد فرم، در چیدمان حروف و رابطه دیدار و صدا رشد کرده اند. این مفاهیم فقط فکر نیستند؛ بلکه شامل حس، فضا، حرکت و تنش هم می شوند. زبان اینجا دیگر فقط حامل معنا نیست؛ خودش خالقِ تجربه است.
زبان از شعر جدا نیست ، در طراشعر اعتقاد دارید که جداست. یعنی شعر را جدا از زبان می دانید؟
چه کسی گفته که در طراشعر، زبان از شعر جداست؟ اتفاقن تمام تلاش من این بوده که نشان دهم زبان نه تنها از شعر جدا نیست، بلکه خودِ شعر است. آنچه در طراشعر دنبال می کنم، نه جدایی، بلکه بازتعریف رابطه ی زبان و شعر است. من نمی خواهم زبان را کنار بگذارم، بلکه می خواهم آن را از نقش صرفن «ابزاری برای انتقال معنا» بیرون بکشم و به آن اجازه بدهم تا در مرکز خلق هنری قرار گیرد.
در شعر سنتی، زبان واسطه یی است میانِ ذهنِ شاعر و ذهنِ مخاطب. اما در طراشعر، این واسطه گری فرو می ریزد. زبان دیگر نمی خواهد فقط «برساند»، بلکه می خواهد «بسازد»؛ خودش می خواهد شعر باشد، نه حاملِ شعر. ما از مرحله ی انتقالِ معنا گذشته ایم، وارد مرحله یی شده ایم که زبان خودش معنا می شود، معنا نه از بیرون، بلکه از درونِ ساختارهای حروف در کلمات، از بازی حروف، چیدمان واژهها، و حتی فرم نوشتاری بیرون می آید!
باز هم میگویم؛ حرف من این نیست که زبان جدا از شعر است. بلکه برعکس، می خواهم بگویم که زبان به تنهایی می تواند شعر بیافریند. در طراشعر، معنا نه از روایت، بلکه از عملکرد آزاد و ساختارشکنانه ی زبان زاده می شود!
در واقع، طراشعر یک تجربه ی زبانی است: تلاشی برای گشودنِ مرزهای محدود کننده ی زبان در شعر و آفرینش یک فرم تازه که در آن، واژه نه نشانه ی چیزی، بلکه خود چیز است. ما در طراشعر، حروف و کلمات را همان گونه می بینیم که یک هنرمند مجسمه ساز به سنگ نگاه می کند، نه برای گفتن، بلکه برای شکل دادن.
در این تجربه، زبان و شعر دیگر دو موجود جدا نیستند. آن ها به دو روی یک سکه تبدیل می شوند؛ سکه یی که در آن، زبان و حروف نه تنها ابزار، که خود اثرهنری است.
طراشعر راهی است برای رسیدن به زبانی آزاد و آفریننده؛ زبانی که فرم خودش را می سازد!
طبق روند تحولات شعر معاصر ایرانی، زبان تئاتر، سینما، سیاست و گرافیک وارد شعر شد. پرسش اینجاست که پس زبان خود شعر کجاست؟
در پاسخ به این پرسش که آیا زبان هایی مانند تئاتر، سینما، سیاست و گرافیک وارد شعر شده اند، باید بگویم بله، دقیقن همین طور است. اما نکته یی که اغلب توسط متخصصان، نادیده گرفته می شود این است که در دلِ همین ورود و آمیختگیِ زبان های دیگر، زبانِ خودِ شعر بازتعریف می شود.
زبان شعر، برخلاف آنچه گاه تصور می شود، هرگز یک پدیده ی ایستا و تثبیت شده نبوده است. شعر معاصر فارسی، به ویژه در دهه های اخیر، همواره در حال جذب فرم ها، ساختارها و زبان های دیگر بوده و این نه نشانه ی تضعیف، بلکه نشانه ی بلوغ و قدرت انعطاف آن است. زبان تئاتر، سینما، سیاست، گرافیک و حتا رسانه های نو، وارد حریم شعر شده اند، اما نه برای بلعیدن آن، بلکه برای باز کردن امکان های تازه در بیان، در تخیل، در صدا و در فرم!
آنچه اغلب در این فرایند نادیده گرفته می شود، قلب شعر است؛ جایی که زبان، نه تنها ابزار بیان، بلکه موضوع و ماده ی خام خلق هنری است. آنچه در ظاهر دیده می شود، فرم ها و بازی های تکنیکی است، اما آنچه در عمق می تپد، زبان خودِ شعر است، زبان به مثابه ی یک موجود زنده، سیال و مولد.
در نگاه من و دیگرانی که با دقت و ریزبینی به ساحت زبان شعر می نگرند، روشن است که زبان شعر نه از بیرون شکل می گیرد، نه از تقلید و انفعال، بلکه از درونِ خود، مدام در حال زایش و تحول است. شعر با جذب زبان های دیگر، نه دچار انحراف، بلکه دچار گسترش ظرفیت می شود. این زبان دیگر تنها برای «انتقال معنا» به کار نمی رود، بلکه به مثابه ی ابزار تجربه ساز عمل می کند؛ خلق فضا، تصویر، سکوت، زمان، و حتی حس کردنِ دیدن!
پس آنچه ما در طراشعر یا هر نوع تجربه ی نو در شعر دنبال می کنیم، صرفن ورود عناصر تازه نیست؛ بلکه بازتعریفِ بنیادین زبانِ شعر است، زبانی که نه ثابت، بلکه پوینده است؛ نه راکد، بلکه همیشه در حال آفریدنِ خودش.
آیا طراشعر از پشتوانه ی فرهنگی زبان پارسی بهره مند است؟ طراشعر چند درصد احساسات و عواطفِ طبقه ی روشنفکریِ جامعه، و البته حواس مخاطب آگاه را درگیر می کند؟
طراشعر قطعن از پشتوانه ی غنی فرهنگی زبان پارسی بهره مند است؛ چرا که هر تحول و نوآوری در زبان، بدون پیوند با ریشه های تاریخی و فرهنگی اش، نمی تواند دوام و عمق داشته باشد. طراشعر، با حفظ ظرافت ها و بسترهای معنایی که زبان فارسی طی قرون ساخته می شود. می توانید به نوشته های آقای «علیرضا نصیری خانقاه» در مورد ریشه های طراشعر مراجعه کنید، که در عین حال به دنبالِ بازتعریف زبان است؛ بازتعریفی که فراتر از شکل و ساختار، به دل معنا و تجربه های زیسته می پردازد.
در پایان باز تاکید می کنم که طرا شعر، یک تجربه است. تجربه یی که احساساتِ البیت جامعه و روح فردی را به هم پیوند زده و مرزهای معمولِ فهم را فراتر خواهد برد.
سپاسم گذارم جناب افضل پور عزیز که وقت تان را در اختیارم گذاشتید.








































