قیچی
قباد حیدر
کاملیا گفت: یک بار دیگر سرت را جلو بیاوری می شکنمش! پرده را رها کردم وآخرین تصویر دیدهام از خیابان این بود: مشت گره شدهی مردی که به سمت فک مردی کوتاه ترازخودها می شد. تصویر دو اندام قوز کرده، تیره رنگ و ساکن در شطی شیری رنگ پشت پلک های بسته ام جا ماند. سرم را جلو بردم، کاملیا با ته قیچی سنگینش کوبید روی جمجمه ام و تیزی زائدهی دستهی قیچی درجایی از سرم فرورفت، موجودی جنبنده وسیال از لابلای موهایم مسیری را طی کرد و بعد هم ظاهرن جایی میان پیشانی ام سفرش به پایان رسید. کاملیا گفت: برو سر وصورتت را بشورو یه سربه اتو شویی بزن ببین لباس ها حاضرند؟
میترسم به موقع نتوانم آنها را تعمیرکنم. روی مسواکم خمیر داندان را ولوکردم. کاملیا فریاد زد: احمق هنوز بعد ازظهره! به کلی یادم رفت خون دلمه بسته ی روی موهایم را بشورم. با زیر شلواری و زیر پیراهن رکابی و چند قطره خون خشکیده روی شانه ام از خانه بیرون زدم. داخل کوچه صدای کاملیا را شنیدم: با خودت پول بردی؟ کدام پول وبرای چه؟ معلومه که لباس ها حاضرند، می گیرم و می آورم . کف پای راستم می سوزد، من مرداد ماه متولد شده ام اما از مرداد ماه متنفرم، سه حرف اولش با مرُد شروع میشود. چرا این قدر برای همه عجیبم ؟ خوب خودم همه چیز را میدانم. مردی با یک لنگه دمپایی و جست و خیز کنان روی آسفالت داغ، کاملیا از بالکن به من نگاه می کند، قیچی را در دست دارد، آن را تکان می دهد، سر تکان می دهد و گم می شود. فکر کنم کف پای راستم تاول زده، مرد لباس شوربا آن لبخند کج و چند شاخه موی درشت که هنگام لبخند زدن از دماغش بیرون می زند، انگار سعی می کند به من بفهماند چیزی از من دزدیده و من بی خبرم . اطمینان می دهم کاملیا خودش برای حساب خواهد آمد. لباس ها را می گیرم . داخل کاورهای پلاستیکی مثل ماهی لیز می خورند، پیراهنی سفید ومردانه، دامنی کوتاه و زرد رنگ و یک کت خاکستری و در قوارهای بزگ، درِِ مجتمع طبق معمول بازمانده، مردی تکیده و ژنده دوچرخه ی بچگانه ای را با خود می برد
، نگاهمان با هم تلاقی می کند، نگاهی ترسان دارد، من هم ترسیده ام، کاملیا دم در وردی آپارتمان ایستاده، می گوید پس دمپاییت کو؟ این یکی راهم گم کردی؟ کف هردو پایم می سوزد. لباس ها را ازمن می گیرد و روی کاناپه پرت می کند ، خاکی خاکستری در هوا پخش می شود، پرده را کنارمی زند و برای لحظاتی به ازدحام خیابان نگاه می کند و می گوید : میدانم حق با توئه ، اما اگر اینطور ادامه بدهی از گشنگی می میریم، چه قدر باید تاوان تف کردن به یک عکس را پس بدهی ؟ برای هر دویمان چایی می ریزم، از خیابان صدای فروشنده ای دوره گرد می آید، کاملیا می گوید: چرا نخریدی؟ بعد به زیر شلواری و زیر پیراهن رکابی ام نگاه می کند و می گوید: پس از شام خبری نیست! می گویم: چیزی نداریم بفروشیم؟ چایی را بدون قند هورت می کشم، کاملیا لباس ها را روی میز می چیند وکت بزرگ خاکستری را روی میز پهن می کند، به پارگی نسبتن بزرگی در پهلوی چپ دقت می کند، آستر را می شکافد تا به جراحت برسد ، زیر لب غرمی زند: این که خوب شسته نشده! ببین اینجاش هنوز قرمزه، بعد دامن کوتاه زرد رنگ ر برمیدارد. که پشتش چاک خورده و کنار شکاف عمیقش لکه خونی پاک نشده جا مانده، کاملیا خشمگین می گوید: کاش این مردک اینجا بود و با قیچی می کوبیدم توی مخش. می گویم :گفت پاک کردن لکه ی خون سخته! گفت سعی خودشو کرده. کاملیا دامن را تا می کند و کنار می گذارد و می گوید: بعضی از لکه ها هیچ وقت پاک نمی شوند . بعد رو به من می کند و میگوید: سرتو بیاری جلو می شکنمش گفته باشم! چشم غره می رود و پیراهن سفید مردانه را که رنگ محوی کنار شکاف روی جیب سمت چپش مانده را دست می گیرد، زیر لب می گوید: چه میهمانی عاشقانه و َخونینی بوده! نازک ترین نخ سفید را انتخاب می کند، عینکش را به چشم می زند و از ته سوزن عبور می دهد ، روی کارش خمیده و از چاک میان سینه هایش عطری دماغم را پر می کند، می خواهم دست بزنم، قیچی را به طرفم می گیرد و می گوید: دست خر کوتاه این ها برا ی شام است وپاکت محتوی چندکیک یزدی را دور ترمی گذارد. روی زمین می نشینم موزاییک ها خنک هستند، به دنبال چیزی می گردم زیر سرم بگذارم. کاملیا آه می کشد ومی گوید: به تو گفته بودم، صد بار، هزاربار، نوک قیچی را به طرفم می گیرد: ببین مبدل به دو روح شده ایم، برو برو کنار پنجره و خیابان را نگاه کن، ببین آدم ها چطور زندگی می کنند، شاید یاد بگیری! پرده را کنار می زنم، در پیاده روآن طرف خیابان مردی کوتاه قد مشتش را به سمت فک مردی بلند تراز خود حواله کرده و موفق نمی شود، به سمت کاملیا بر می گردم و سرم را جلو می برم، به چشمانم خیره می شود، به آرامی قیچی را کنار می گذارد، سرم را بغل می کند و زار زار گریه می کند.
پایان
خرداد ۱۴۰۱












































