دو شعر از فریبا پذیرائی
آهوانه
شعله خشمی دیگر
عاصی و عنان گسیخته
جامه از تَن بر دَرَد
عریان و آشکارا
بر چشمان نظاره گر
با دهان های خاموش
نگاهی بلعنده
جسورانه قامت افرازد
آهوانه بخرامد
نهیب بیداری به خوابی سنگین زنَد
شرم تاریخی را
به زیر پای نَهَد
بودنی شگفت را آواز دَهَد
در بلوغی حیرت انگیز .
.
.
مأوای فردا
دیرگاهان در مشقت ها زیستیم
در رنگ باختن تبسم آینه ها
آکنده از نگاه سایه ها
با توشه سنگین داغ ها
در اندیشه پایان ظلمت
روز را به شب پیوند می زنیم
تا آنگاه که ترنم رَستن
بن بست ها
دروازه های بسته ، بر شکند
در پناه آرزوها و تکاپوها
ستاره ها بر آسمان صف کشند
به بارگاه خورشید مأوا گزینیم
و کودکان شاد
از مادرانِ انتظار زاده شوند .









































