خانه
انوشه منادی
ولو بودم جلوی پیرزن. محسن با لحن تخمیِ مودبانه اش. مادرجان صداش زد. مادرجان چهار زانو و خمیده. کپلش را پهن گذاشته بود بر فرش و نوک انگشت یا کف دست بر پرزهای قالی لاکی رنگ کاشان می مالاند. محسن و داریوش پشت به ما رو به حیاط پچ پچ می کردند. قِفِ در بلند شد. داریوش رفت بیرون. محسن جلو پنجره میخ ایستاده ماند. چهارچوب در باد کرده بود. قف صدا می داد. دستگیره لق بود و فقط بدرد بازکردن می خورد و در به ورم چوب چفت می شد.
دم غروب دورمیدان سپاه، عشرت آباد سابق، کنار تابلو تبلیغات ریاست جمهور که هشتاد تا عکس چسبیده بود بهش، با چراغ و تک بوق، تور زدم. اول هیکل بیست خورد تو چشمم؛ بعد دیدم دونفرند. جلو رفتم و بیخ پای شان چراغ چشمی زدم درجا پریدن بالا. محسن همیشه بهم تکه می انداخت:
«تو تنها گوسفندی هستی که جلوی پیکان وانت می شینه.»
حالا بهش ثابت می کنم. می زنم توی برجکش تا بفهمه گوسفند کیه. همیشه ی خدا برای جا پارک مکافات داشتم و دارم. ابدی. از خود عشرت آباد افتادم توی سرباز. جا پارک نداشت تا تهش. خانه ی خواهرم در کمرِ بن بست کوتاهِ صفا بود. َبرِ اصلی و پر می شد از ماشین. وانت لکنته را به زور بیخ دیوار چپاندم. تا برسم خانه طی کرده بودم خلاص. گفتم:«یه دقه صبر کنین ببینم اوضاع جوره…» پریدم. هرچه عکس رئیس جمهور به در و دیوار می دیدم پاره می کردم. کف کوچه هم پراکنده بودند انگار یکی آمده بود توی کوچه بن بست صفا هرچه تراکت داشته ریخته و رفته. جلوی درِ خاکستری زنگ سوم را زدم. طبقه ی اول خواهرم و دوم مهرداد و زن و بچه اش و خرپشته هم محسنِ گشاد ولو بود روی رختخواب همیشه پهن. از سکوت خانه فهمیدم نیستند. محسن در را زود باز کرد. پسر پایین بود. مادر و دختر را کیش کیش کردم داخل. محسن خواهرزاده ام بود و من دایی اش. دایی از خواهرزاده کوچک تر. دمِ قدیمی ها گرم. کارخونه شون تا آخر کار می کرد. آقا موسی دست به کار شد و ننه ی ما با این که نوه داشت. با دخترش. مادرمحسن و مهرداد. ویار گرفت و مارو زایید. ما شدیم ته تغاری بین این نره غول ها.
محسن بعد یک سال و نیم. یک هفته ای می شد از حبس برگشته بود. با نیم کیلو. در سراوان گیر کرده بود و بچه زرنگ سرچشمه رفت تو باقالی ها و حالا بعد از خلاصی هفت شبانه روز توی خرپشته فقط فرت و فرت سیگار می کشید و به سقف نم داده خیره می ماند. بنده خدا خواهرم با پا درد هلک هلک پله ها را بالا می رفت و بشقاب غذا می گذاشت جلو شاه پسرش.
پشت سرِ پیرزن پنجره اتاق رو به تاریکی حیاط داشت و نور لامپ صد انگار درخت مو و دیوار سیمان سفید را زردِ تاریک کرده بود. محسن لیوان چای بدست پشت به ما بود. تاش نور مالیده بود بر پشت و رویش به تاریکی حیاط بود. حیاط تاریک تر می نمود. با دست آزادش لای پاش را مالید. لیوان را بر تاقچه ی پنجره گذاشت و چرخید سربالا لبخندی پراند. سیگاری را رد کرد به من. رفت بیرون و در را قف بهم کوبید. پیرزن با هر صدای چوبیِ در سر می چرخاند به درِ فیلی رنگ نگاه می کرد. صدای داریوش آویزان را پشت در شنیدم.
«زدی خلاص؟»
«نه بابا دست دایی جونه… بدو تهش رو بچسب.»
رفته بود مستراحِ ته حیاط. داریوش چترباز حرف های بود با دوشاخه ی محبت همیشه باز. همیشه خالی. هر جا محسن بود به دمش چسبیده بود. الان هم منتظر بود مفت چرخی کند. نکبت. صدای دمپایی محسن خرت خرت توی تاریکی حیاط بلند شد و قف در، در آمد. داریوش سرک کشید و با سر به مادرجان اشاره کرد و لبخند زد. در را بست و تپ تپ پله ها را دوتا یکی رفت بالا. راهرو خاموش بود و با آمد و شد محسن یا داریوش نورِ زردِ اتاق را با خود می بردند و انگار به تاریکی راهرو فرو می رفتند. محسن نکبت توی بهمن کوچک بار می زد کام نمی داد برای این که فیلتر کش نشم نیم پک زدم و حبس کردم.
«چقد اینا رفت و آمد می کنن… چه خبره مگه؟»
«خبری نی… دارن سور و سات جور می کنن.»
«زودتر رامون بندازین… ثواب کردین.»
«اسم دخترت؟»
«اسمش؟ می خوای چکار؟ بدردت می خوره؟»
«نع… همین جوری پرسیدم.»
طوری نفس کشید انگار قصد برخاستن داشته باشد تنه اش بالا کشیده شد وبا بازدم خمیدگی تنه ی چاق پفکی را برگرداند. سر پایین ماند. آرام. انگار نفس نمی کشید. بوی فرش می داد. سرشانه های روپوش شکلاتی پریده رنگ بود از ایستادن زیر آفتاب. روپوش تنگ چسبیده بود و شال مشکی دراز تابی گشاد و رها بود بردور گردن و شانه. موها حنایی سفید و کم پشت. همه چیزش داشت تمام می شد. نازک پر چروک و رنگ لامپ صد.
«نوه ام تنهاس…»
«چی… کی ؟… آها نوه… کجاس؟»
سر بلند کرد. خسته گی سرخ دویده بود توی سفیدی چشم های بلوطی رنگش. حلقه ی چروک برهم بودند و پوست صورت آویزان و شل مثل زمین خشک ترک داشتند. ته سیگار را فرو کردم توی زیرسیگاری. بسته سیگار بهمنِ بزرگ را هل دادم طرف مادر جان. جعبه را برنداشت با نوک انگشت چرخاندش و بعد بسته را برداشت و عین تاس انداخت پیش رو، برداشت انداخت و چشم برنمی داشت. تاپ تپ قدم های محسن را شنیدم که بالا رفت. مادرجان تاس انداخت. شیش و بش آمد. تلنگر زد. انداخت پاکت به سینه خوابید تاق باز. برداشت نینداخت.
«ساعت چنده؟»
کون خیز عقب کشیدم و تکیه به دیوار دادم. ساعت می خواد چکار.
«ندارم… گمونم هفت هشت بشه…»
«صب باس این بچه بره مدرسه… دیر نشه…»
حال جواب دادن نداشتم. طی کرده بودم. چکار کنم نوه ش می خواد بره مدرسه. به من چه. صدای تاپ تاپ پابرهنه بر پله ها کوبیده شد و آمد پایین. قف. محسن لای در ایستاد. گفت:
«نمیآیی ان آقا؟»
پا دراز کردم.
«نه… تو واجب تری… کادوی من به تو برا خلاصیت.»
«زر نزن بابا… پاشو اینا انگار عجله دارن.»
با دستش به پیرزن و تاریکی راهرو اشاره کرد. پیرزن تنه چرخاند و به محسن نگاه کرد. گفت:«نوهام تنهاست. صب باس بره مدرسه. دست بجنبونین.» محسن خندید. با سر اشاره کرد. گفت:«بفرما… میگم عجله دارن… پاشو لفتش نده…»
«گفتم که… حالش نیست… اول تو بعد اون عنتر داریوش… همین.»
صدای پا و هرهر و کرکر از راهرو پایین ریخت و اول داریوش و بعد دختر آمدند داخل اتاق. دختر سی و چند سالی شیرین داشت. لخت بود. از بغل محسن لایی کشید و آمد کنار مادر نشست. صورت پیرزن را بالا کشید و با خنده بوسید. گفت:«مامان… الان تموم میشه… نگران نباش.» پاهای کشید و پُرگوشت انگار چسبیده بود به لکهی قرمز شورتی که با کرست همرنگ بود. تن و بدن گوشت اضافه نداشت. پیرزن صورت از کف دست دخترش بیرون کشید و سرپایین چشم به فرش دوخت. بسته سیگار را برداشت و تاس انداخت. زیرلب گفت. خطاب به دختر:
«باس برا صبحانه و ناهار چیز میز بخریم… یخچال خالی یه.»
دختر برخاست. کنار مادرش رو به من ایستاد. دست برد و موها را دسته کرد پشت سرش. لبخند چسبیده بود به صورتش. وقتی چنگ موهای رنگ شده و بورش را کشید پشت سر، پوست صورتش کشیده شد. زردی لامپ ریخته بود روی پوست سفید. گفت:«اینا میگن اول دایی کوچیکه… پاشو بیا ناز نکن.»
دو دقیقه دیگر می ایستاد جلوم همین جا کنار پیرزن می زدمش زمین. چشم انداختم به فرشِ پیش روی پیرزن. بسته سیگار را برداشتم.
«گفتم من نیستم… محسن اینو وردار ببر… تلافی یک سال و نیم رو در بیار.»
داریوش کنار در به دیوار تکیه زده بود. پق خندید و ساکت شد. فقط هر کی حرف می زد عین بز نگاه می کرد. دختر چرخید رفت کنار محسن. دست دور شکمش حلقه کرد. گفت:«آقا دایی تعطیله… بریم هزارتا کار دارم.» محسن را چرخاند و فرو رفتند توی تاریکیِ راهرو. داریوش چشم انداخت به رفتن شان. کله ی کم مویش را خرت خرت خاراند. گفت:«عه… یه بفرما هم نزد این خره…» خندید و در را قف بست. رفت جلوی پنجره همان جای محسن ایستاد. گفتم:«بار زده نداری؟» نگاه نکرد. رو به حیاطِ زردِ گهی گفت:«داریم… پیش محسنِ… گذاشته برا بعد…» پیرزن نفس عمیق کشید. نصف تنه اش بالا و پایین شد. گفت:«ساعت چنده؟»
۱ مرتبه لایک شده










































