همراه با قصه های صمد
ایراندخت صابری
اشاره:
شهریورماه، یاد آورِ از دست دادنِ «صمد بهرنگی» در آب های ارس است. معلمی که همیشه دوست داشت معلم بماند. و قصه نویسی که قصه هایش خود، نه تنها نسلِ دورانِ نویسنده اش را، بَل نسل هایِ بعد ازخود را نیز همراهی کرد و از نظرِ «شدن» همراه بود. قصه های صمد، هنوز که هنوز است کودکان و نوجوانان را با خود همراه می کند تا از پَسِ سرگرمی، شناخت و آگاهی را نیز بیاموزد.
جدای از ارزش گذاری ها درباره ی قصه های صمد بهرنگی، تاثیری او که بر ادبیات کودکان و نوجوانان گذاشته است، غیرقابل انکار است. درواقع می توان گفت او نه تنها کودکان و نوجوانان را با کتاب آشتی داد، ادبیات کودک را به راستی که به قبل و بعد از خود تقسیم کرد.
آن چه در ادامه می خوانید یادداشتی است از این «همراهی»، «تاثیر» و در نهایت این «شدن و شناخت»
و… البته یاد آوریِ انسانی که به قول «غلام حسین ساعدی»:«شاهکارش زندگی اش بود!»
می خواهم از صمد بهرنگی بنویسم. از معلمی که هرگز ندیدم اش، و در کودکی با کتاب هایش دنیای اطرافم را بهتر شناختم و این شناخت را مدیون او هستم.
برای من که از وقتی خواندن آموختم، هر کاغذ پاره ای توجهم را جلب می کرد و مرا به خود می کشید در اندک زمانی، کتاب یک دوست واقعی شد و در این مسیر،«صمد بهرنگی» یک پدیدهی جدید بود.
به عنوان یک دختر کوچک، هرگز قصه هایی که در آن جادو و جنبل از یک شاهزاده یک منجی میساخت باورکردنی نبود.
ذهن من دنیای واقعی را می طلبید.
چیزی که واقعیتِ زندگی بود،در شهرم، در محله ام در همسایگی ام، در مدرسه ای که درس می خواندم.
آشنایی با قصه های صمد بهرنگی مرا میخکوب کرد…!
درست وقتی که یک همکلاسی با ماشین گرانقیمت و لباس های فاخر به مدرسه می آمد و یکی حتا در زمستان کفش مناسبی برای پوشیدن نداشت و کتاب های درسی اش را در کیسه ای کهنه حمل می کرد دیگر قصه ی سیندرلا به کارم نمی آمد و این «بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری» از «بهرنگی» بود که تکانم داد. به ویژه این تصویر زیبا از شوخیِ بچه گانه ی چند بچه یِ کارگر که بخشی از کتاب است:
«… ما چهار تا نشسته بودیم روی سکویِ بانک و می گفتیم که کجا برویم تاس بازی کنیم که آن ها آمدند نشستند پهلویِ ما. هر دو بزرگ تر از ما بودند. یکی یک چشم اش کور بود. آن دیگری کفشِ نو سیاهی به پایش بود اما استخوانِ چرک یکی از زانوهایش از سوراخ شلوارش بیرون زده بود و سر و وضع اش بدتر از ما بود.
ما چهار تا بنا کردیم به نگاه هایِ دزدکی به کفشها کردن. بعد نگاه کردیم به صورت هم. با نگاه به همدیگر گفتیم که آهای بچه ها مواظب باشید که با یک دزد کفش طرفیم. یارو که ملتفت نگاه های ما شد گفت:«چیه؟ مگر کفش ندیده اید؟»
رفیق اش گفت:«ولشان کن محمود. مگر نمی بینی ناف و کون همه شان بیرون افتاده؟ این بیچاره ها کفش کجا دیده بودند.»
محمود گفت:«مرا باش که پاهایِ برهنه شان را می بینم باز دارم ازشان می پرسم که مگر کفش به پایشان ندیده اند.»
رفیق اش که یک چشمش کور بود گفت:«همه که مثل تو بابای اعیان ندارند که مثل ریگ پول بریزند برای بچه شان کفشِ نو بخرند.»
بعد هر دوشان غشغش زدند زیر خنده. ما چهار تا پاک درمانده بودیم. احمد حسین نگاه کرد به پسرِ زیور. بعد دوتایی نگاه کردند به قاسم. بعد سه تایی نگاه کردند به من. چکار بکنیم؟ شر راه بیندازیم یا بگذاریم هِرهِر بخندند و دستِ مان بیندازند؟
من بلندبلند به محمود گفتم:«تو دزدی!.. تو کفشها را دزدیده یی…!»
چشم کوره و رفیق اش محمود کم ماندهبود از خنده غش بکنند. من خدا خدا می کردم که دعوامان بشود. فحشِ تازه ای یادگرفته بودم و می خواستم هر جور شده، بیجا هم که شده، به یکی بدهم. به خودم می گفتم کاش محمود بیخِ گوشِ من بزند آنوقت من عصبانی می شوم و بهش می گویم:«دست رویِ من بلند می کنی؟ حالا می آیم خایه هایت را با چاقو می برم، همین من!» با این نیت یقه یِ محمود را که پهلویم نشسته بود چسبیدم و گفتم:«اگر دزد نیستی، پس بگو کفشها را کی برایت خریده؟»
این دفعه خنده قطع شد. محمود دستِ من را به تندی دور کرد و گفت:«بنشین سر جایت، بچه. هیچ معنی حرفت را می فهمی؟»
چشم کوره خودش را وسط انداخت و نگذاشت دعوا دربگیرد. گفت:«ولش کن محمود. این وقت شب دیگر نمی خواهد دعوا راه بیندازی. بگذار مزه ی خنده را توی دهنِ مان داشته باشیم.»
ما چهار تا خیال دعوا و کتک کاری داشتیم؛ اما محمود و چشم کوره راستی راستی دلِ شان می خواست تفریح کنند و بخندند. محمود به من گفت:« داداش، ما امشب خیال دعوا نداریم. اگر شما دلِ تان دعوا می خواهد بگذاریم برای فردا شب.» چشم کوره گفت:«امشب، ما می خواهیم همچین یک کمی بگو بخند کنیم. خوب؟» من گفتم: «باشد.» باز همه ی چشمها برگشت به طرفِ کفش های نو محمود. محمود دوستانه گفت:«کفش برای من زیاد هم مهم نیست. اگر می خواهید مال شما باشد.»
بعد رو کرد به احمدحسین و گفت:«بیا کوچولو. بیا کفش ها را در آر به پایت کن.» احمد حسین با شک نگاهی به پاهای محمود انداخت و جنب نخورد.
محمود گفت:«چرا وایستادی نگاه می کنی؟ کفش نو نمی خواهی؟ دِ بیا بگیر.»
این دفعه احمد حسین از جا بلند شد و رفت روبروی محمود خم شد که کفش هایش را در بیاورد. ما سه تا نگاه می کردیم و چیزی نمی گفتیم. احمدحسین پایِ محمود را محکم گرفت و کشید اما دستهایش لیز خوردند و به پشت بر پیادهرو افتاد. محمود و چشمکوره زدند زیر خنده، طوری که من به خودم گفتم:«همین حالا شکمِ شان درد می گیرد.» دست های احمدحسین سیاه شده بود. چشم کوره هی می زد به پهلوی محمود و می گفت:«نگفتم محمود؟.. هاها…ها!.. نگفتم؟.. هه…هه…هه…»
جایِ انگشتانِ لیز خورده یِ احمد حسین روی پای محمود دیده می شد. ما سه تا تازه ملتفت شدیم که حقه را خورده ایم. خنده ی آن دو رفیقِ حقهباز به ما هم سرایت کرد. ما هم زدیم زیر خنده…»
… با چنین تصویرهایی که صمد در قصه هایش پدید می آورد، چیزی نگذشت که ترغیب شدم قصه های بیش تری از او بخوانم. در مدت خیلی کوتاهی تمام داستان هایش را خواندم. از همان وقت، همه چیز را بر اساسِ طبقه سنجیدم. هیچ فقیری قرار نبود پولدار شود. پول از نسلی به نسلی دیگر منتقل می شود، پول با کار به دست نمی آید بلکه پول، پول می زاید. ثروتمند با هم طبقه ی خودش وصلت می کند تا مبادا اندوخته اش متلاشی شود .
به این ترتیب من مثل کوزه ای تهی که از آبِ زلال پر می شود ، لبریز می شدم و می آموختم.
و در این آموختن، «صمد» معلمم بود.
من با الدوز بزرگ شدم. همبازی «عروسک سخنگو» بودم و با«یاشار» رفاقت کردم. عاشقِ «کلاغ ها» شدم و همچنان هستم و دانستم دزدی کردن میتواند بد نباشد اگر قرار باشد شکمِ جوجه ی گرسنه ات را سیر کند.
همراهِ «بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری» از خیابان های تمیز شمال شهر تا کوچه های بویناک و خاکیِ جنوب شهر را گز کردم. و حتا به«مسلسلِ پشت شیشه ی اسباب بازی فروشی» اندیشیدم.
و نیز همراه شدم با «افسانه ی محبت» و با آن عاشق شدم. و دانستم آنچه درمان دردهای آدمی ست مهربانی و همدلی ست.
با« یک هلو هزار هلو» اما همراه که شدم، رفاقت برایم معنا یافت.
و در انتها خواستم برکه ی کوچکم را ترک کنم و به دریا بپیوندم و در این مسیر، «ماهی سیاه» راهنمایم شد. با خواندنِ «ماهی سیاه کوچولو» بود که فهمیدم باید به محیط بسته زندگی و دور و برم اکتفا نکنم. باید برای آگاهی بجنگم؛ و به این ترتیب ماهی سیاه کوچولو«خودِ من» شدم. منِ نوعی، مَنی که همیشه پُرسش داشتم و به شرایطِ موجود راضی نبودم.
برای من سفر ماهی سیاه کوچولو فقط یک سفر جغرافیایی نبود.
بلکه نمادی بود از حرکت از سمت نا آگاهی به سمت شناخت.
به سمت دنیایی گسترده و وسیع که رسیدن به آن با چالش های بسیار، سختی ها، خطر و تجربه روبروست.
من از ماهی یاد گرفتم که باید خودم بیندیشم، پرسش کنم، دنبالِ حقیقت باشم و به باورهای دیگران متکی نباشم.
باید راه بیفتم…
بخوانم…
بپرسم…
و به آسانی باور نکنم…
… و من راه افتادم، سال هاست راه افتاده ام و خنجرم را پنهان کرده ام تا کیسه ی مرغ سقا را بدرم…
۱ مرتبه لایک شده










































