مردی که سیاه می خندد چشم هایت، پرتم میکند به شانه های پدر که کوه را شرمنده کرد اما با ساز هیچ چوپانی نلرزید پرت می شوم از شانه های پدر باتفنگی که دلتنگی مادر را نمیفهمد با اسبی که دلش ، به س... ادامه متن
شعری از نیلوفر شاطری درخت درخت، سایه ی زنی خیال پرداز بود که وقتی کلاه گیس اش را عوض می کرد فصل ها جا به جا می شدند زمستان می آمد وسط فال قهوه آینده را سرد می کرد! تن ات اما نی... ادامه متن
شعری از نیلوفر شاطری دنیا، از گره روسری ات شروع شد! بالا آمد به لب هایت که رسید کوه ها یاد گرفتند می شود دل زمین را سوزاند. بالاتر آمد روی گونه هایت پلنگی منتظر جفت بود! ... ادامه متن







































