دو شعر از ایراندخت صابری
۱
– زمستان می گذرد
و روسیاهی به ذغال می ماند
– کدام ذغال؟
همان که زمانی،
چماق بود و فرود می آمد بر فرقِ آزادی؟
یا آنکه چوبش میزِ بازجو بود؟
یا میزِ دادگاهی،
یا حتی چکشی که پیکرِعدالت را له میکرد؟
کدامیک؟
همان که درتاریخ؛ دار بود برای هر کسی،
چون حسنک؟
– این ها هم می گذرد.
جوجه را آخرِ پاییز می شمرند.
– کدام جوجه؟
همان که انسان اسیر در فقر و نابرابری دستش به آن نمی رسد؟
و فقط بوی آزار دهنده اش را می بلعد؟
بلند شد،
پنجره ی رو به باغ پُر از درختانِ بی برگ راگشود.
بهار پُشتِ کوه هایِ برفی بود.
هنوز مانده بود تا برسد.
سوز می آمد،
سوزِ سرمایِ گرسنگی،
رنج،
بیکاری،
فقر
بهار را پُشتِ کوه هایِ یخ زده به اسارت گرفته بودند.
۲
جلوه یِ اطلسی ها
حصاری را
بر نمی تابد
و قفس
هرگز اصلِ پرواز را
منقرض نکرد.
آن ها که آزادی را به زنجیرکشیده اند،
نمی دانستند که نسیم
سرودش را
در گوشِ سنگ ها هم
زمزمه کرده بود.
۵ لایک شده










































