کوتاه از رنج
ایراندخت صابری
بخش را به پرستارِ شیفتِ صبح تحویل دادم و از بیمارستان زدم بیرون. باد خنکِ اولِ پاییز که به صورتم خورد، خواب از سَرم پرید. هوایِ مهرماه، لطیف و نوازشگر بود و خیلی زود خستگی را از یادم بُرد. تصمیم داشتم مسیری را پیاده بروم تا هوایِ صبحگاهی را از دست نداده باشم. سه ماهی بود که شب کارِ یک بیمارستانِ دانشگاهی بودم. هفته یی دو شب… و گاهی البته سه شب… دانشجوهایِ پرستاری با مزد ساعتی کار می کردند. برایِ ما که شغلِ مان نیاز به مهارت داشت، این کار به نوعی کمک به یادگیریِ بیش تر و بالا رفتنِ اعتماد به نفس در کار بود. هر چند میزانِ مزدی که به دانشجوها می دادند، نصفِ درآمدِ یک پرستارِ فارغ التحصیل بود و معمولاً بدترینِ بخش ها و شیفت ها هم، نصیبِ دانشجوها می شد، ولی برای ما که روزها کلاس و کار ورزی داشتیم، بهترین وقتِ کار، شیفت شب بود؛ و خُب در این صورت، باید عجله می کردیم و صبح ها پس از پایانِ شیفتِ مان، خودمان را به سرعت می رساندیم دانشگاه، تا به موقع به سَر کلاس های درس می رسیدیم. شانسِ بزرگ وقتی بود که کلاس به هر دلیلی تعطیل می شد و یا کلاسِ نوبتِ اول، که ساعتِ هشت شروع می شد با استادی بود که حضور و غیاب نمی کرد. آن وقت شاید می شد بی خوابیِ شب را کمی جبران کرد.
آن روز قرار بود حقوقم را پس از سه ماه کار بریزند به حسابم، و من هم کلی نقشه کشیده بودم برای این پول. کیف، کفش، کتاب، هدیه برای مامان و بچههایِ کوچولویِ خواهر و برادر، برایم در اولویت بود. بانک توی خیابان فرعیِ کنار بیمارستان بود. سعی کردم گام هایم را طوری تنظیم کنم که خیلی هم زود نرسم. آن وقتِ صبح، جایی هم باز نبود که بتوانم با دیدنِ ویترینِ مغازه ها سَرم را گرم کنم. سلانه سلانه، کیف روی دوش و کتابی در دست قدم برمی داشتم و با نوکِ کفش، سنگِ کوچکی را به جلو پرتاب می کردم و سعی داشتم سنگ از مسیرم خارج نشود.
وقتی رسیدم بانک، چند نفری پیش از من، جلویِ باجه ها بودند. دفترچه ام را رویِ پیشخوان گذاشتم. متصدی بانک، همان طور که دفترچه را بر داشت و ورق می زد، نیم نگاهی به من انداخت. سپس دسته یی پول از کنارش برداشت و در دستگاه شمارش گر گذاشت و وقتی مطمئن شد که همان مقداری است که در دفترچه نوشته شده است، دسته ی پول را همراهِ دفترچه داد بِهِم. پولِ شمرده شده را گرفتم و خودم دوباره شمردم. بعد کیفِ کوچک پول را از کیفِ دستی ام درآوردم و همان طور که از درِ بانک بیرون می رفتم، پول ها را درونش جای دادم. هنوز چند قدمی بر نداشته بودم و می خواستم کیفِ پول را داخلِ کیفِ دستی بگذارم که پسرکِ دوازده سیزده ساله ی لاغر اندامی، با موهایِ پرپشتِ سیاه و بلوز قرمز، از من ساعت پرسید. کیفِ پول در دستِ راستم بود. یعنی همان دستی که ساعتِ مچی ام را به آن بسته بودم. آمدم به ساعت نگاه کنم که دیگر نفهمیدم چطور شد، کیفِ پول از دستم جدا شد و من تا به خودم بیایم که چه اتفاقی افتاده است، دیدم پسرک کیفِ پول را قاپید و به یک چشم به هم زدن در رفت. شوکه شده بودم. نمی دانستم چه کنم. مستاصل و درمانده اطرافم را نگریستم… هاج و واج… و هنگامی با فریادِ آی دزد… آی دزد… دنبالِ کیف زنِ کوچک دویدم که کار از کار گذشته بود و پسرک تویِ پیچ خیابان ناپدید شده بود و دیگر در تیر رسِ دیدم نبود. در این لحظه، تنها کسی که در آن خیابانِ خلوت به فریادهایم واکنش نشان داد، پیرمرد بقالی بود که از مغازهاش آمد بیرون و پرسید:«چی شده دختر جان؟» و دختر جان که حسابی دَمَق شده بود، حالا دیگر حتی پولِ سوار شدنِ تاکسی را هم نداشت. کارت شناسایی و نیز دانشجویی و گواهی اشتغال به تحصیل و مبلغی دیگری پول هم، داخل کیفم بود. از دنبال کردنِ پسرک مایوس شدم و به ناچار برگشتم. مسیرم را به سمتِ دانشگاه ادامه دادم. قدمهایم را تند کردم که دیر نرسم…
اعصابم حسابی به هم ریخته بود. کاری از دستم بر نمی آمد. خسته و درمانده رسیدم. حوصله ی هیچکس را نداشتم. در این شرایط حتی تعریف کردنِ ماجرا به دوستان و دلسوزیِ شان هم، به دردم نمی خورد و به اصطلاح دردی ازم دوا نمی کرد!
***
آن روز و روزهای بعد، درگیر شروع کلاسهایِ اولِ ترم و شب کاری هایِ بیمارستان شدم و کم کم ماجرا داشت از یادم می رفت. یک روز که کلاسم تمام شده بود، یک سره و با عجله رفتم خوابگاه و بعد از ناهار، چرت و استراحت، راه افتادم به طرفِ بیمارستان. غروب بود که رسیدم بیمارستان. ساعتِ هفت بخش را تحویل گرفتم. آن شب تنها بودم. همکارم نیامده بود. باید تنهایی کارها را ردیف می کردم. بعید می دانستم بتوانم دو ساعت هم بخوابم. گزارشِ بخش را خواندم. نوزده تا مریض داشتیم که سه تا باید برای عملِ فردا صبح آماده می شدند و نیز مریضی تازه عمل شده که از ریکاوری منتقل شده بود به بخش. بقیه هم همان بیماران قبل بودند. کارهایِ روزمره را انجام دادم. آماده کردنِ مریضهایی که فردا صبح عمل داشتند و کنترل کردنِ داروهایی که باید به بقیه ی بیماران داده می شد. سراغِ مریضی رفتم که تازه عمل شده بود. زنِ چهل ساله یی بود لاغر اندام و نحیف، با چشم هایی درشت. سُرم اش را کنترل و پانسمان اش را چِک کردم. دارو هم داشت. زن درد می کشید، و تقاضا کرد تا مُسکنی چیزی بِهِش داده شود. با وجود صورتِ شکسته و حال نزارش، هنوز عمق چشمهایش جوان و زیبا بود. همان طور که در کنارش داشتم کارها را انجام می دادم، دستم را گرفت و بی مقدمه شروع کرد به درد دل کردن و گفت:«دستِت درد نکنه خانم جان… معلومه خیلی مهربونی…» مکثی کرد. انگار نفس کم آورده باشد. بعد آهی کشید و ادامه داد:«می دانی خانم جان، اگر می مُردم چهار تا بچه ام یتیم می شدن… خدا باز پدرِ دکتر را بیامرزه بِهم گفت که با این عمل، خطر رفع می شه…» باز مکثی کرد و آهی کشید و سپس در حالی که جایِ پانسمانش را نشانم می داد، گفت:«حالا ترو خدا خانمی کن دوایی چیزی بِهِم بده که خیلی درد دارم… خدا خیرت بده دختر جان» آمدم بگویم بدونِ اجازه ی دکتر نمی شود که در این وقت درِ اتاق باز شد و پسرکِ سبزه یی آمد داخل. نگاه مان یک لحظه به هم افتاد، اما پسرک خیلی زود سرش را انداخت پایین… چشم ها و نگاه اش برایم آشنا بود… به نظرم رسید که پیش تر جایی دیده بودم اش. زن با لب خندی مهربان نگاهش کرد و گفت:«این پسرمه خانم جان…اگر نبود که من می مُردم… خدا خیرش بده… همه کارهای بیمارستان را انجام داد… کم و کسریِ پولِ عمل را هم جور کرد… خودش کارگره.. تویِ تعمیرگاه کار می کنه… از صاحبکارش هم پول قرض گرفته برای مخارج بیمارستان…» نگاه مان بارِ دیگر افتاد به هم… پسرک دست پاچه نمی دانست کجا بایستد… هول شده بود… فهمیدم که او هم مرا شناخته است… مستاصل به زن گفتم:«الان برایت مسکن می آرَم.» و از اتاق رفتم بیرون. دلم یکهو گرفت. می خواستم زمین مرا ببلعد… با خودم فکر کردم کاش من پرستار آن بخش و آن شیفت نبودم… کاش شرایطی پیش نمی آمد که دوباره پسرک را ببینم. کاش لااقل او مرا نمی شناخت و شرمنده نمی شد… پشت میز نشستم. سَرم را روی میز گذاشتم و به این کاش ها و افسوس ها فکر کردم. یک نوع احساس بلاتکلیفی و تلخی داشتم… لحظه یی بعد بلند شدم و سمتِ اتاقِ تزریقات رفتم. از قفسه ی داروها، مُسکنی آماده کردم… این پا و آن پا می کردم… نمی دانستم چه طور دوباره به آن اتاق برگردم و با پسرک روبرو شوم…
از اتاقِ داروها که آمدم بیرون، یکهو کیفِ پولی رویِ میزم توجهم را جلب کرد. خوب که دقت کردم دیدم همان کیفِ پولی است که آن روز پسرک ازم قاپیده بود. بَرَش داشتم و بازش کردم. کارت ها و برگه یِ اشتغال به تحصیلم بود…
در راهرو از پسرک خبری نبود. در اتاق کنار مادرش هم نبود. مُسکن را که تزریق می کردم خیل آرام از زن پرسیدم:«پَس پسرت کو؟» زن جواب داد:«نمیدانم خانم جان… یک هو رفت… بِهِم گفت کار دارم… گفت که صبح باز هم میآید!»










































