صمد بهرنگی و ادبیات کودک و نوجوان
یادداشتی کوتاه به نگرشِ «صمد بهرنگی» و تاثیرش بر ادبیات کودکان و نوجوانان به بهانه ی سالگرد درگذشتِ او
کیوان باژن
«همه اش که نباید ترسید،
راه که بیفتیم، ترس مان می ریزد»
به نقل از کتاب:«ماهی سیاه کوچولو»
اشاره:
شهریور، ماهی است که «ارس»، «صمد بهرنگی» را از ما گرفت.
صمد رفت؛ اما اندیشه و آثارش ماند. قصه ها و پژوهش هایش. نوشته هایی که هنوز تاثیر گذارند. استقبال از آثار صمد- حتا پس از این همه سال- خود، سندی است بر این مدعا.
صمد شخصیتی داشت منحصر به فرد. معلم بود و تا آخر عمر کوتاه اما پربارش هم، معلم باقی ماند. و البته که به سبب قصه نویس بودن اش، همواره جست و جو گر بود و خودش را در چهارچوبی معین، محصور نکرد. هر چند فلسفه ی علمی برایش نقشه ی راه بود.
او به تعبیر«امیر پرویز پویان» صرفن به «بودن» نمی اندیشید؛ بل، «چرا بودن» و سپس «چگونه بودن» دغدغه ی ذهن اش بود.
اکنون که «بودن»، بسیاری از ما را در گرداب خود خفه کرده است و می کند، بدون این که بخواهیم با ذهنیتی ایده آلیستی، به نبش قبر گذشتگان بپردازیم، با خوانش دوباره و چند باره ی نوشته های گذشتگان- گذشتگانی که از صرف «بودن» گذشتند و به «چه گونه بودن» و «چرا بودن» رسیدند- این مفاهیم را یاد آوریم شویم؛ که به نظر می رسد این روزها ضرورتی است بس بسیار مهم.
در این گفتار کوتاه، به نگرش «صمد بهرنگی» به عنوان قصه نویس کودکان و نوجوانان و تاثیر او بر قصه نویسان پس از خود پرداخته می شود:
دنیای کودکان، دنیای پیچیده یی است. دنیایی شگفت انگیز که در آن همه چیز هست و در عین حال هیچ چیز نیست. هست؛ ازاین جهت که تمام مسائلی که در بزرگسالی تا میان سالی و آستانه ی پیری با آن دست به گریبانیم، به نوعی ریشه در کودکیِ مان دارد و نیست؛ از آن رو که به شدت ناخودآگاه است. درونی و خود مدارانه. به تعبیر «ویگوتسکی»- روان شناس روسی- «گفتار خودمدارانه»؛ که باز به تعبیرِ او، غالبن در کودکان، پیش از سن دبستان مشاهده می شود و مقدمه یی است برای آنچه می گوییم «گفتار درونی» که چون این دو مفهوم، اساسن ساختاری عقلایی دارند، پس از فرایندهایی در مغز، به «گفتار اجتماعی» تغییر شکل می دهند. یعنی گفتار خود مدارانه به گفتار درونی و سپس گفتار اجتماعی تبدیل می شود و به این ترتیب در یک پروسه ی چند ساله، رشد ذهنیِ کودک انجام گرفته و جامعه پذیری او به صورت تدریجی سمت و سو می گیرد.
«پیاژه»- روان شناسِ سویسی- هم که در این مورد صحبت کرده، معتقد است که کودک در جریان گفتار خودمدارانه قادر نیست خود را با تفکر بزرگسالان انطباق دهد. چرا که خود را حاکم بلا منازعِ جهان می داند. در همین مرحله هم هست که به اشیا جان می بخشد و در دنیای درون خود، جهانی می سازد که ربطی به دنیای بزرگسالان ندارد.
«هیچ ربطی ندارد.»
و این جمله را باید در گیومه گذاشت.
آن چه اهمیت دارد، وارد شدن به این دنیاست. همین ورود است که کار را برای نوشتن برای کودک، دشوار می کند و از این رو است که گفته می شود نوشتن برای کودکان، یکی از سخت ترین کارها در ادبیاتِ تخیلی و داستانی است. از طرفی شباهتِ خلاقیت ادبی با گفتار خود مدار و گفتار درونی، البته در این مورد امید بخش می نماید. چرا که نویسنده نیز بر اساس همین مفاهیم در نوشتن عمل می کند و با توسل به خلاقیتِ ادبی اش قصه می سازد.
در این جا اما، باید از یک تفاوتِ اساسی میانِ نویسنده ی بزرگسال و کودک هم گفته شود و آن، به نظرم در رویکردش به مخاطب است. نویسنده یِ بزرگسال ممکن است مخاطب مستقیمی نداشته باشد اما نویسنده ی کودکان می داند که دقیقن مخاطب اش کیست. یعنی او آگاه است که مخاطبی دارد در محدوده ی سنیِ مثلن ۳ ، ۴ ساله تا اوائل دوره یِ نوجوانی یعنی ۱۲ سالگی.
بر مبنایِ این دانستن، و با توجه به در نظر گرفتن تفاوت ها میان ادبیات بزرگسالان و کودکان از نظر محتوایی و کیفی و البته کمی، هدف مشخص می شود. این هدف دو رویکرد دارد. یکی «سرگرمی و لذت» و دیگری «آموزش».
گفتیم ادبیات کودک ماهیتی اساسن دیگرگون دارد. به نظر می رسد فعال بودنِ «کودکِ درونِ» یک نویسنده می تواند او را به این دنیا که متعلق به کودک است هر چه بیش تر نزدیک کند و بنا بر همین نزدیکی است که می توان مواجه شد با طیف وسیعی از آثار در زمینه های قصه، شعر، ترانه، تصاویر و غیره که هدف همه ی این آثار ارتباط گیری با کودک است و کودک نیز به کمک این ارتباط گیری، پیرامون اش را بهتر می شناسد و از سویی، با مفاهیم زیبایی شناختی «زبان» و «نوشتار» آشنا می شود و با «همذات پنداری» با شخصیت های داستان، شخصیت اش هر چه بهتر و بیش تر شکل گرفته و به درک بهتری می رسد. در این فرایند مسلم است که از سوی کودک مقایسه هایی هم صورت می گیرد. شباهت ها و تفاوت ها را بهتر درک می کند و تعامل کردن با پیرامون را می آموزد و با مفاهیمی چون «زمان»، «مکان» و البته «زبان» آشنا می شود.
همان طور که گفته شد دو رویکرد اساسی ادبیات کودک، «سرگرمی» و «آموزش» است و این دو، البته در ارتباطی دیالکتیکی با هم قرار دارند. رویکرد «سرگرمی» خود را در مفاهیمی چون تصویر و ایماژ و تخیل نشان می دهد و نیز جذابیت قصه و شخصیت ها.
آموزش اما، همان پلی است که میان دنیای بزرگسالان و دنیای کودک برقرار می شود.
در این جا ذکر این نکته نیز اهمیت دارد که اساسن ادبیات کودک در کشور ما بسیار جوان است و سابقه ی چندانی ندارد. شاید بتوان با لالایی ها و ترانه های کودکانه و فولکلور قدیمی تر، کمی قدمت اش را به عقب تر برد اما ادبیات کودک به صورت خاص و حرفه یی چندان سنی ندارد و در همین سن کم، البته نام های زیادی را می توان نام برد.
از«طالبوف» با کتاب اش «احمد» یا «سفینه ی طالبی» و «جبار باغچه بان» با تاسیس مدارس و نمایش نامه هایش برای کودکان و «مهدی آذریزدی» که به تعبیری پدر ادبیات کودکان و نوجوانان ایران نام دارد گرفته؛ تا «عباس یمینی شریف» – که بنیان گذار نشریه ی«کیهان بچه ها» بود- و« پروین دولت آبادی» و «مصطفی رحمان دوست» و «هوشنگ مرادی کرمانی» و «محمود کیانوش»؛ تا« صمد بهرنگی» و «علی اشرف درویشیان» و« قدسی قاضی نور» و بسیاری نام های دیگر… که هر کدام با نگرش هایی که داشتند، برگی به این کتاب بزرگ، با عنوانِ کلی ادبیات کودک و نوجوان افزودند.
در این میان نام «صمد بهرنگی» البته کمی خاص تر است. به یک علت اساسی؛ و آن، تاثیری است که بر ادبیات کودک گذاشته است. تاثیری که به هر حال جای شک ندارد و انکار ناپذیر است. هم در کودک و هم در نویسندگانِ کودک بعد از خود. او اساسن در آشنا کردن بچه ها به کتاب و کتابخوانی نقش به سزایی داشت و به قول «علی اشرف درویشیان»، سبب شد کتاب از روی تاقچه ها به میان کودکان برود.
اما «بهرنگی» از طرفی در فضای فکری و ادبی نسل های بعدی نویسندگان کودک هم تاثیر گذار بود.
می دانیم هر نویسنده و به طور کلی هنرمندی، زاده و پرورده ی شرایط خاص زمانه ی خود است. از اینرو باید شرایطی را که نویسندگانی چون «صمد بهرنگی» در آن پرورش و رشد یافته اند هم، در نظر گرفته شود. شرایطی که بیان دو نکته ی به نظرم مهم در ادبیات به طور عام، و ادبیات کودک و نوجوان به طور خاص را یاد آور می شود. یکی مساله ی «نگاه ایدئولوزیکی» است به ادبیات؛ با تحمیل سبک هایی چون «رآلیسم اجتماعی» یا «رآلیسم سوسیالیستی»؛ آن ادبیاتی که در دهه ی چهل و پنجاه، معروف شده بود به «ادبیات ژدانفی».
و دیگری «فرهنگ مونولوگ» در برابر «فرهنگ دیالوگ».
«صمد بهرنگی» در چنین شرایطی می زیسته، پرورش یافته و به تحلیل مسائل پیرامون خود می پرداخته، و قصه می نوشته است. همان طور که ادبیات داستانی مان هم، گریزی نداشت از این نگاه ایدئولوژیکی.
از اینرو است که می گوییم نویسنده زاییده و پرورده ی شرایط سیاسی و اجتماعیِ زمانِ خویش است. در این باره بهتر است نمونه هایی از نوشته های «صمد» بیاوریم. به عنوانِ مثال او درباره ی ادبیات کودکان به طور کلی، و به طور خاص در نقد «عباس یمینی شریف» می نویسد: «دیگر وقت آن گذشته است که ادبیات کودکان را محدود کنیم به تبلیغ و تلقین نصایح خشک و بی برو و برگرد نظافت دست و پا و بدن، اطاعت از پدر و مادر، حرف شنوی از بزرگان، سر و صدا نکردن در حضور مهمان، سحر خیز باش تا کامروا باشی، بخند تا دنیا به رویت بخندد، دستگیری از بینوایان به سبک و سیاق بنگاه های خیریه و مسائلی از این قبیل که نتیجه ی کلی و نهایی همه ی این ها، بی خبر ماندن کودکان از مسائل بزرگ و حاد و حیاتی محیط زندگی است…»
و در ادامه می گوید:
«آیا نباید به کودک بگوییم که بیشتر از نصف مردم جهان گرسنه اند و چرا گرسنه شده اند و راهِ برانداختن گرسنگی چیست؟»
و در ادامه:
«ادبیات کودکان باید پلی باشد بین دنیای رنگین و بی خبری و در رویا و خیال های شیرین کودکی و دنیای تاریک و آگاه، غرقه در واقعیت های تلخ و درد آور و سرسخت محیط اجتماعی بزرگ ترها…»
و مهم تر این نتیجه که:
«کودک باید از این پل بگذرد و آگاهانه و مسلح و چراغ به دست به دنیای تاریک بزرگتر ها برسد…»
در نگاه نخست به نظر می رسد که این نوشته ها، شاید نشان از تفکری ایدئولوژیکی دارند. آیا ما در این جا مونولوگی زائیده ی تفکری که از جهان بینی خاصی باشد نمی بینیم؟… در نگاه نخست شاید؛ اما…
اما با تاملی بیش تر در قصه های «صمد»، به سرعت باید افزود که اتفاقن او به خوبی توانسته تا حد بسیار زیادی بینِ این «نگاه ایدئولوژیکی» و« دنیای کودکان» تعادل ایجاد کند. در واقع راز ماندگاری و تاثیر گذاری او هم در ادبیات کودک، همین تعادل و توازن است. شاید در یک نگاه دیگر و با توجه به شرایطی که صمد در آن می زیست انتظار توازن بیش تر، چندان اسان نباشد.
اما چیزی که هست نوع زندگی «صمد» و مسائلی که پیرامونِ مرگ او شکل گرفت، متاسفانه تا حد زیادی مانع شد به این که آثار و نوشته های او به ویژه قصه هایش مورد نقد منصفانه و بی طرفانه قرار بگیرد و از این رو، نگاهِ تعدیل شده و دموکراتیک او، کم کم تبدیل شد به یک نگاهِ تحمیل گرا و ایدنولوژیکی در قصه ی کودکان؛ و فرهنگ مونولگ چپ و راست، مذهبی و غیر مذهبی، که دیگر دست از سرِ ادبیات کودک بر نداشت.
به نظرم نگاهِ«جلال آل احمد» به مساله ی «صمد» و هیاهویی که به واسطه ی اظهار نظر عجولانه اش درباره ی مرگ او به وجود آمد- هیاهویی که سبب شد تا از «صمد»، یک «شهید» ساخته شود- از سویی، و نوشته هایی چون «بررسی ماهی سیاه کوچولو» از که نویسنده اش «منوچهر هزار خانی»، به جای پرداختن به ماهیت قصه ی صمد- از منظر شناخت، ترس، رهایی و فردیت در عناصر سازنده ی قصه ی «ماهی سیاه کوچولو»- تلاش کرد تا یک مانیفستِ مسلحانه از داخلِ آن در بیاورد از سویی دیگر، مسبب چنین مساله یی شد که گفته آمد.
از اینرو جای تعجب نیست که دیده شود بسیاری از قصه نویسانِ کودک و نوجوان، هیجان زده از نوشته های «جلال» یا «هزار خانی»- و نه تعمق و تامل در بطن قصه های «صمد»- به جای توجه به اساسن آن «فرهنگ دیالوگ» و سپس «انتخاب» که مد نظرِ دقیقِ«صمد» بود، ادبیات کودکان و نوجوانان در بسیاری موارد بشود نوشته هایی که یک نوع «فرهنگ مونولوگی» پیشِ پای کودک و نوجوان؛ به طوری که انگار «مسیر» مشخص شده است. مسیری که کودک و نوجوان ناگزیر از پذیرفتن اش است. این نگاهِ تحمیل گرا، همان طور که گفتم ربطی به نگاه چپ یا راست ندارد. مهم مذهبی یا غیر مذهبی بودن اش نیست. مهم تحمیل کردن آن چیزهایی است که دنیای بزرگترها می خواهند. انگار گفته شود ای کودک، سعادت اگر می خواهی، همین چیزی است که من می گویم یا جامعه می خواهد. دیگر اجازه داده نمی شود که در قالب قصه، فضایی به وجود آید که همراه با تصویر و شخصیت ها، دیالوگی انجام گیرد تا کودک در فرایند قصه متوجه شده، تصمیم بگیرد و «انتخاب» کند.
این مساله ی «انتخاب کردن» را هم در گیومه باید گذاشت.
حالا تصور کنید که این نگاه تحمیلیِ ایدئولوژیکی و اقتدار گرایانه، در بالاترین سطوح جامعه و در مثلن آموزش و پرورش هم ترویج شود. خب آن وقت شاید به راحتی بتوانیم در یک نگاه آسیب شناسانه، این نکات را در بسیاری از آثاری که برای کودکان نوشته شده، ببینیم؛ که چه طور خواسته تا ناخواسته- البته بیش تر خواسته- ایدئولوژی حاکم بر دنیای بزرگسالان به دنیای کودکان تحمیل می شود. دنیایی که در ابتدای این یاداشت کوتاه گفتیم هیچ ربطی به دنیای کودکان ندارد و صرفن سببِ آسیب های روانی و درونی کودک می شود نه سبب رشد و تعالی اش.
به همین سبب است که «صمد» می گوید:«… باید جهان بینی علمی و دقیقی به بچه داد. معیاری که بتواند مسائل گوناگون اخلاقی و اجتماعی را در شرایط و موقعیت های دگرگون شونده ی دایمی و گوناگون اجتماعی ارزیابی کند…»
در اینجا وقتی او صحبت از «شرایط و موقعیت های دگرگون شونده ی دائمی و گوناگون اجتماعی» می کند، دقیقن همان نگاه تعدیل شده و دموکراتیکی است که خودش بارها و بارها در معلمی و در قصه هایش و به ویژه در نوشته های پژوهشی اش- به ویژه در «کند و کاو در مسائل تربیتی ایران»- از آن یاد می کرد.
از این رو، پُر بی راهه نیست بگوییم به راستی که ادبیات کودک و نوجوان ایران، به پیش از «صمد» و پس از او تقسیم می شود و هنوز هم باید امیدوار باشیم با نگاهی نقادانه تر به نوشته ها، قصه ها و به طور کلی نگرش «صمد»- و البته «صمدها»- بتوانیم معیارهای بهتری به دست بیاوریم و رویکردی دقیق تر به ادبیات کودکان و نوجوانان داشته باشیم.
۳ لایک شده












































