دو شعر از شمیلا شهرابی
اندوه مانده در استخوان هایم
می خواهم از چشم های تو پنجره ای بسازم
و غم را دار بزنم از میله هایش
تا شب دوباره ماه را
در فنجان من بریزد
اندوه
ای سرخرگ پاره شده در قلبم
می خواهم
از خونریزی بعد خونریزی
از صورت رنگ پریده
و از پاییز جان سالم به در ببرم
تا در اتاقی که سکوت
هر گوشهاش را لمس کرده
تا در اتاقی که موریانه ها
جشن گرفته اند روی کاغذهای شعرمن
از آخرین قرار عاشقانه قوها
ترانه ای بنویسم
زیبا،زیبا،زیبا
تا تو…
و مرگ را به زانو در آورم..!
.
.
مشکوکم
به باد که در دست هایم جریان دارد و
باخود می برد لای شاخه ها
در مسیر رودخانه
در اعماق دریا
گوش ماهی کوچکی را
در جیب پالتویم پنهان کرده
و سفر را با تو از خواب هایم شروع می کند
مشکوکم
به رگ هام که در تو جریان دارد
به صدف ها که صدایت را
به برگ ها که شانه هایت را
و ساحل که رد پایت را
همه جا با من می برد
کسی آیا می داند!
کسی آیا می پرسد!
کسی آیا می فهمد !
که من و تو
شکل ساده یک بازی بودیم
شاید در اینجا
شاید در آنجا
حتی ..
در جهان دیگر
کسی آیا می داند!
تو دریا بودی
من باد بودم
و…عشق
توفانی که باید به راه می افتاد!










































