دو شعر محمد زندی فاصله ها پرده با پنجره های بسته در شب نمی نوازد سپیده ساز می گیرد نت های پر نور اکوردهای پر چین با فاصله ها پرده در پرده رود را تداعی می کند . آویزان به دنیا که آمدم گوزنی ک... ادامه متن
دو شعر از حسن واعظی ۱ روزی از مادرم پرسیدی هر چه غذا برای او پخنم اندازه ی عدسی برایش ارزشی نداشت چرا ته دیک های تو را با ولع می خورد ؟ پیر زن در دیک کمی برنج ریخت آب ریخت و نمک و کاسه ای که... ادامه متن
دو شعر از سپیده داداش زاده ۱ بیل و کلنگت را بردار تا نقشه ی آبادی مان را از زیر خاک بکنیم در روخانه ها بشوییم بچکانیم روی ناف همذات هایمان زیر پای مادرانمان فرش کنیم ۲ بمیرم برایت آنقدر... ادامه متن
دو شعر از محمد زندی به: حسن صانعی از اول هم آیین مهری نبودی تو میترایی بودی هر چند رگه هایی عمیق از مهربانی همراه با لبخند همراه داشتی رفیق! امروز مهمانی داشتم که نان را از کناره ها میخورد... ادامه متن
دو شعر از شمیلا شهرابی اندوه مانده در استخوان هایم می خواهم از چشم های تو پنجره ای بسازم و غم را دار بزنم از میله هایش تا شب دوباره ماه را در فنجان من بریزد اندوه ای سرخرگ پاره شده در قلبم... ادامه متن
دو شعر از فریبا پذیرائی آهوانه شعله خشمی دیگر عاصی و عنان گسیخته جامه از تَن بر دَرَد عریان و آشکارا بر چشمان نظاره گر با دهان های خاموش نگاهی بلعنده جسورانه قامت افرازد آهوانه بخرامد نهیب... ادامه متن







































