یک قطره اشک
کیوان باژن
کجا یه دقیقه صبرکن باهات کاردارم
نه اصلن عینِ خیال اش نیست انگار نه انگار که دارم صداش می کنم
مگه با تو نیستم چرا اینقدر وول وول می خوری ببین چه آب نباتایِ قشنگی دارم می خوای یکیشو بهت بدم واااای نمی دونی چه قدر خوشمزه ان به خصوص وقتی که تُرشم باشن بیا اصلن همش مالِ تو من بازم دارم چی نمی خوایشون ای بابا تو چرا همش اخم می کنی شدی عین هو خانم احمدی وقتی مقنعه شو می کشه بالا تا زیرِ چونهاش با اون چادرِ عربیِ گَل و گشاد و بدنِ چاقاش واااای نمی دونی وقتی تُند تُند راه می ره چه قدر خنده داره می شه عینِ یه پنگوئن دیروز گیر داده بود به بیچاره آرزو و همش سَرش داد می زد و می گفت هی وَر پریده بازم که داری سلیطه بازی در میاری بعد می گفت اون بابای گور به گور شُدَت چیزی از سنگینی و وقارِ دخترانه یادت نداد این آرزویِ وَر پریده همونیه که اون گوشه نشسته و بچه ها رو دورِ خودش جمع کرده ای خدا نگاه کن بازم روسریش افتاده رو شونه هاش آخه دختر بلا نگیری الان خانم احمدی ببینه که بازم جیغ اش در می آد ای خدا نمی دونی این آرزو چه قدربلاست کارایی می کنه ها چه کارایی الان بهت می گم بذار درست بشینم پاهام درد گرفته این آرزوی وَر پریده اصلن کاراش عجیبه مثلن یه روز از دیوارِ حیاط بالا می ره و سَرَک می کشه به خوابگاه پسرا می گیم دختر می افتی ها اما کو گوشِ شنوا انگار نه انگار که داریم صداش می کنیم یا یه روز با هر چی دستِش بِرسه شروع می کنه به آرایش کردنِ صورت اش می گیم بابا الان خانم احمدی که ببیندت غوغایی به پا می کنه اما اون عینِ خیالِش نیست تازه سَر به سرِ خانم احمدیم می ذاره یا اداشو در می آره و می شه مِثهِ یه پنگوئن اون وقت ما می زنیم زیر خنده حالا نخند کی بخند خلاصه هر چی از این بلا گرفته بگم کمه خانم احمدیم وقتی می بینه از پَسش برنمی آد از کوره در میره و داد و فریاد راه می اندازه و اونو تویِ انباری زندونی می کنه اون وقت ما غصه مون می شه آرزو دختر خوشگلیه با اون موهایِ صاف و پیشونیِ بلند و دماغِ باریکِش بهش می گم دختر نمی ترسی این جور دهن به دهنِ خانم احمدی می شی می خنده و می گه من که کاریش ندارم اون هی گیر می ده می گم ولی خیلی خوب حقِ این خانم احمدی رو می ذاری کفِ دستش ها می گه برام مهم نیست بِرِه به درک می گم خودمونیم تو هم مِثلِ پسرا می مونیا نگام می کنه و می گه من خودمم نم دونم پسرم یا دختر می پرسم یعنی چی نمی دونی مگه نگاه نمی کنی به اون پایینِت می خنده و می گه چرا اما آخه من یه بِ شونزده یی ام بابامم حتمن بِ شونزده یی بود می پرسم بِ شونزده می گه آره دیگه سیاره ی شازده کوچولو نخوندیش مگه خب نخونده ام من که مِثهِ آرزو بابا ندارم که کتاب خونه داشته باشه آرزو همیشه از کتابایی که تویِ کتاب خونهیِ باباش بوده برام حرف می زنه یه عالمه کتاب که من تا حالا حتا اسمشونوهم نشنیده ام همیشه هم می گه حالا اشکالی نداره سَرِ فرصت برات تعریف می کنم هر وقتم بهش می گم پس چی شد همین طورنگام می کنه و می پرسه چی چی شد می گم سیاره ی شازده کوچولو دیگه مگه قرار نبود داستانشو برام تعریف کنی سَرشو می خارونه و با لب خند می گه آها یادم رفته بود باشه سرِ فرصت برات تعریف می کنم همین همش می گه آها آخه آها هم شد حرف اصلن ولش کن بذار اسمَمو بهت بگم من اسمم نرگسه چهارده سالمه آرزو شونزده سالشه اما همش می گه سی وهفت سالشه نمی دونم چرا من از وقتی یادمه این جام چی شد چرا این جوری نگام می کنی از خودم که حرف در نمی آرم به قول آرزو خدا غوره ی تُرشم کنه اگه دروغ بگم تو اگه این قدر وول نخوری خیلی چیزای دیگه یی هم هست که برات تعریف کنم مثلن از حرف زدنِ آقا واااای نمی دونی چه قدر خنده داره به خصوص وقتی عصبانی می شه اون وقت فقط ریش و سبیلشو می شه دید که هی بالا و پایین می ره چیه حوصله ات سَر رفته می خوای عکسایی رو که جمع کردم بهت نشون بدم عکسِ پرنده هاست گنجشک کبوتر بلبل کلاغ آآآخ که من چه قدر عاشق کلاغام با اون قارقار کردنشون و با اون پَرهای سیاشون که برق می زنه اصلن بیا نشونت بدم ولی باید قول بدی به آقا نگی ها حوصله شو ندارم با اون صداش تموم فکرش اینه که ببینه کی چی کار می کنه همش داره نقشه می کشه انگار همه دشمنِشن هیچ کَس هم بدون اجازه ش حق نداره آب بخوره حتا خانم احمدی آقا خیلی پیره همه مونم ازش می ترسیم با اون چشمای ریزش اصلن آدم نمی تونه بفهمه اشارش به کیه وقتی دستوری به خانم احمدی می ده می فهمیم اوضاع خرابه اونم دست پاچه می شه و تندی مقنعشو می کشه پایین روی پیشونیش اون قدر که دیگه نمی شه چشاشو دید مِثهِ وقتی که یه عالمه سرباز اومده بودن این جا و هی سرود می خوندن حالا یادم نیست جشن بود عزا بود چی بود اما اونام لبه ی کلاهاشونو اون قدر آورده بودن پایین که دیگه نمی شد چشماشونو دید من که همش فکر می کنم اینا چه جوری می تونن جلوشونو ببینن یه بار خواستم از خاله رعنا بپرسم
چی خاله رعنا دیگه کیه اون آشپز اینجاست سی سالی باید داشته باشه یه زنِ چاق و قَد کوتاه و دوست داشتنی که صورتی تپل و مُپلی داره اصلن گِرد و قلنبه است واااای سینه هایی داره این هوا عینهو دو تا کدویِ بزرگ راه که می ره یا دیگ ها رو این ور و اون ور می بَره کدوهاش تلو تلو می خورن جوری که آدم فکر می کنه الانه کنده بشن و بیفتن موهاشم مِثهِ برف سفیدِ سفیدن خاله رعنا زنِ خوبیه من خیلی دوسِش دارم بینِ خودمون باشه اونم انگار منو دوست داره یعنی من این جوری فکر می کنم آخ می دونی یه بار که خوابِ بدی دیده بودم و تویِ خواب گریه ام گرفته بود اومده بود پیشم کنارِ تختم نشست بعد یواشکی جوری که بقیه بیدار نشن بهم گفت می خوای دو تا نگهبان کنارِ تختِت بذارم تا مواظبِت باشن گفتم خوابِ بدی دیدم خاله رعنا خیلی بد گفت عیبی نداره نرگس جان حالا سعی کن بخوابی بعد سَرشو آورد جلوتر و زیر گوشم گفت اگه بخوای می تونی منو ببوسی اون قدر خم شده بود که کدوهاش می خوردن بِهِم همونجا بود که دیدم دوس دارم بغلش کنم اما خجالت می کشیدم آآآخ اگه میشد بغلِش می کردم و می بوسیدمِش اون وقت حتمن بِهِش می گفتم خاله رعنا نمی شه منو به فرزندی قبول کنی خوب می شدها نه حالا خاله رعنا می شد مامانم نمی دونم خاله رعنا شوهر داره یا نه ولی اگه داشته باشه اونم می شد بابام ای خدا خوب بودها یه بابایِ سبیلو که با موهایِ سبیلِش و یه مامان که با کدوهاش بازی می کردم می دونی همون شب بود که از خاله رعنا پرسیدم خانم احمدی چه جوری می تونه جلوشو ببینه که گفت هیس ساکت مواظب حرف زدنِت باش دخترکِ شکلاتی خاله رعنا می دونه آب نبات دوس دارم برا همین همش بِهِم می گه دخترکِ شکلاتی پرسیدم چرا خاله رعنا مگه حرفِ بدی زدم گفت این جا نباید زیاد سوال کنی بازم پرسیدم آخه چرا خاله همین طور که داشت با ملافه رویم رو می پوشوند گفت خوب نیست پرسیدم چی خوب نیست خاله رعنا بعد همین طور که می خواست بِرِه خیلی آروم گفت دیگه بگیر بخواب نرگس اما من لجم گرفته بود گفتم می خوام بدونم خاله گفت خب حالا بذار بعدن الان دیر وقته گفتم راستی خاله رعنا تا حالا شده آقا بخنده انگشتِ اشاره شو رویِ دماغِش گرفت و باز گفت هیس می گم ساکت گفتم بگو دیگه خاله گفت دیگه داری کفرِ منو در می آری ها بگیر بخواب و این قدرم حرف نزن بعد صورتمو نوازش کرد بازم دیدم دوس دارم بغلش کنم آآآآخ این بغل کردن چه قدر خوبه مگه نه اصلن بیا بیا همدیگرو بغل کنیم قسم می خورم که تو هم خوشِت بیاد خدا غوره یِ تُرشَم کنه اگه دروغ بگم
چیه می پرسی چراساکت شدم و هیچی نمی گم خب یهو فکرم رفت پیشِ آقا امان از دستِش مِثهِ یه مترسک می مونه سیاه و سوخته و لاغر و همیشه اخمو هَمَشم می گه خنده واسه دلقکاست گریه کنین که دلِتون سبک بشه من که از حرفاش سَر در نمی آرم آخه فکر کن یه بار توی صفِ صبحگاهی بینِ صحبت کردن اش یهو زد زیر گریه خیلی تعجب کردیم بعدش گفت ببینین من چه قدر واستون زحمت می کشم و شما قدرِ منو نمی دونین و بعد گفته بود شمام گریه کنین تا دلتون مِثهِ من سبک بشه و باز شروع کرده بود به گریه کردن من که نمی فهمم آخه نگاه کن وقتی سَرم داد می کشن یا خانم احمدی سَرِ هر موضوعِ کوچیکی بهم سیلی می زنه و من می رم یه گوشه و می زنم زیرِ گریه دلم که سبک نمی شه هیچ بیش ترم ناراحت می شم ولی وقتی یه چیزی پیش می آد که بخندیم همه دور هم هستیم و باهم حرف می زنیم و کلی خوش می گذره تازه دلِ آدم سبک تر می شه به نظر تو این طوری نیست
آخ خدا این راه رفتنِ خانم احمدی چه قدر خنده داره عین هو یه پنگوئنِ واقعی با اون قدِ کوتوله و شکم گنده چیه چرا این جوری نگام می کنی چرا این قدر هیس هیس می کنی می دونم باید ساکت باشم و مواظبِ حرف زدنم باشم اما چی کار کنم دستِ خودم نیست بخدا خنده ام می گیره ها ها ها ها راه رفتنِ خانم احمدی شبیه پنگوئنه خب اما راستِش خیلی دلم می خواد مثلِ تو باشم آخه اون وقت هر جا دوست داشتم می رفتم و هر کاری که دلم می خواست انجام می دادم تازه هر قدرم می خواستم آب نبات می خوردم و عکسِ پرنده ها رو جمع می کردم اصلن یه آلبوم درست می کردم و عکسا رو توش می ذاشتم اصلن می رفتم غولِ چراغِ جادو رو پیدا می کردم و ازش می خواستم همه رو از این جا ببره و به هر کی هم نفری یه دونه آب نبات بده آآآآخ خدا اگه غولِ چراغ جادو رو پیدا کنم اون وقت دیگه خانم احمدی نمی تونه سرِ هر چیز کوچیکی سرمون داد بزنه یا چشم غره بره که اینکار و نکنین اونکارو نکنین بلند حرف نزنین زیاد نخندین راست نرین چپ نرین قبل از غذا خوردن دعا یادتون نره آآآآخ خدا همش گیر دادن همش اخم کردن می دونی گاهی منم مِثهِ آرزو خودمو سی و هفت ساله حس می کنم خاله رعنا می گه گاهی آدم دلش سخت می گیره و اون وقت سینه اش سنگین می شه یه بار بهش گفتم خاله رعنا نکنه واسه همینه که سینه هایِ تو هم این قدر سنگین شده حتمن خیلی دلت گرفته آآآخ این راه رفتن خانم احمدی چه قدر خنده داره با اون چادرِ عربیش که لایِ پاهاش گیر می کنه و با اون قد کوتاهِش عین هو یه پنگوئنِ واقعی هاهاها
اِهه چرا اینقدر وول می خوری نکنه داری به حرفام می خندی اگه تو هم مِثلِ ما مجبور بودی کارایی بکنی که دوست نداری مثلن هر شب سرِ ساعت بخوابی و صبح هم با صدای خانم احمدی بلند بشی و اون همه دعاهایِ سختو بخونی دیگه نمی خندیدی اصلن شاید گریه ات هم می گرفت آآآآخ اگه بدونی بیش تر وقتا چه قدر دلم می گیره اون وقت از همه چی خسته می شم و حوصلَم سَر می ره و دلم می خواد که داد بزنم اون قدر محکم که همه صدامو بشنون بگم من این جااااام طوری که غولِ چراغ جادو هم صدامو بشنوه اونوقت خوابَمو براش تعریف می کردم الان خیلی وقته خوابِ زن و مردی رو می بینم که دستامو می گیرن و بِهم می گن نمیخوای باهامون بیای نرگس نکنه تو رو هم به اینجا عادت دادن و من می خندم ها ها ها ها انگار که بخوام بگم مسخره نباشین یا حرفایی می زنین ها بعد توی همون خوابم دوس داشتم می شدم مِثه یه پَر سَبُک یا یه پرنده که تو دلِ آسمون پرواز می کنه بعد انگار که دارم بال در می آرم ای خدا اصلن پرنده نه اگه فقط یه سنجاقکِ کوچولو هم بودم خوب بود اصلن یه جیرجیرکم بودم خوب بود همون جیرجیرکِ توی کارتونِ پینوکیو می گم پس چرا دماغِ آقا دراز نمی شه تو می دونی نمی دونی خب حق داری تو که این جا نبودی تا قشنگ همه چیو ببینی اما یه بار خواب بدی دیدم بدها همه جا تاریک شده بود و من از ترس شاشم گرفته بود اولِش خودمو نگه داشتم یه خورده که گذشت دیدم اینجوری نمی شه خواستم بلند بشم برم دست شویی که دیدم ای خدا دست و پا ندارم دیگه داشت گریه ام می گرفت که یه هو یه نفر از پُشتِ سَر صدام کرد سَرمو برگردوندم ببینم کیه اما هیچی ندیدم از بس همه جا تاریک بود از ترس داد زدم اما اون صدا گفت نترس نرگس جان منم خاله رعنا ببین واست یه جفت دست و پا آوردم خواستم دستمو بِبَرم جلو اما دیدم من که دست ندارم بعد شروع کردم به تقلا کردن و با صدایی از خواب پریدم و دیدم که خاله رعنا پهلوم نشسته یه دقیقه وایسا این ور و اونورمو نگاه کنم کسی نباشه بیا جلوتر می خوام یه چیزیو یواشکی بِهت بگم که مِثه یه راز می مونه ولی باید قول بدی به کسی نگی ها اول قول بده بگو اگه به کسی بگم خدا غوره ی تُرشم کنه ببین یه بار از آقا شنیدم که می گفت منو از کنارِ سطلِ زباله پیدا کردن یعنی همین طوری که نه وقتی داشت برای خانم احمدی تعریف می کرد شنیدم می دونی انگار یه سوپور وقتی می خواسته خیابونارو جارو کنه دیده بوده یه چیزی کنار سطلِ آشغال تکون می خوره بعد صدای گریه شنیده اون من بودم که داشتم گریه می کردم بعدشم می خواسته منو بزرگ کنه اما خب خودش هفت هشت تا بچه داشته که هَمشونَم دختر بودن برای همین زنِش مخالفت کرده و اونم مجبور شده که منو بیاره این جا چیه باور نمی کنی آرزو فکر می کنه از زورِ بی پولی منو اونجا گذاشته بودن اما اونم یه حرفایی می زنه ها مگه می شه آخه پول مگه چه قدر زور داره که بتونه آدمارو از هم جدا کنه چی از چی خبر ندارم یعنی چی سطل زباله هایِ شهر پُره از اینجور بچهها رنگ و وارنگ بزرگ و کوچیک تو هم یه چیزا می گی ها واسهی خودت خب اگه راس می گی یکیو بیار واسم ببینم شاید بشه خواهر یا برادرم ولی ای خدا خوب بودها نکنه مریم رو هم از سطلِ آشغال پیدا کرده باشن بهش می خوره با اون قیافَش خودت ببینش اون جا رو نگاه کن اون دختره رو می بینی که رویِ پلهها نشسته و چند نفرو دورِ خودش جمع کرده و داره براشون صحبت می کنه اون مریمه حتمن بازم داره درباره یِ مادرش حرف می زنه همیشه همین طوره بچه ها رو جمع می کنه دور خودش و می گه مامانش نامه داده همین روزا کاری پیدا می کنه و پولدار می شه و می آد دنبالِش همشم نامه یی رو نشون می ده و اونو بلند بلند می خونه آخه چاخان من که می دونم اون نامه ها رو خودت می نویسی نه مادرت تازه الان خیلی وقته حتا یه ملاقاتی هم نداره که لااقل آدم دلش خوش باشه ولی باران نه همونی که بغلش نشسته و موهایِ طلاییش از زیر روسریِ آبی زده بیرون مادرش هر ماه نیم ساعت می تونه بیاد به دیدنِش همش می گه چه فایده مادرم فقط سعی می کنه خودشو محکم نشون بده من فقط به میله هایِ آهنی خیره می شم ای خدا باورم نمی شه اصلن نه من و نه بچه هایِ دیگه هیچ کدوممون باورمون نمی شه حتا یه بار بهش گفتم که منم باور نمی کنم اما اون خندید و یه چیزایی گفت که اصلن نفهمیدم می گفت طرفایِ ظهر حس کرده طبقه یِ بالا اوضاع خرابه صداهایی هم می اومده داد و فریاد جیغ باران گفت مِثه همون جیغی بوده که آدم وقتی یه خوابِ بد می بینه می کشه بعد یکی اسمِشو صدا زده بود باران باران اون جام من حرفشو باور نکردم اون قدر باور نکردم اونقدر باور نکردم اما اون همش می گفت یکی داشت اسممو صدا می زد باران باران چی بگم من که نمیفهمم باران گفت باورکن بعضی وقتا اون قدر دلم می گیره نرگس که آرزو می کنم کاش اصلن به دنیا نیومده بودم اون روز صبح توی محوطه بودم که صدام زدن باران حقیقتی ملاقاتی داری مادرم اومده بود تعجب کرده بودم مادرم همیشه ماهی یه بار اونم روزایِ سه شنبه می اومد ولی اون روز جمعه بود اومده بود و هی اشک می ریخت اصلن حرف نمی زد فقط گریه می کرد بعدشم رفت و من دیگه ندیدمِش انگارخواب بوده باشم و یهو بیدار شم بعدشم همه چی تاریک شد اون وقت بود که دیدم چه قدر مادرمو دوست دارم من که از حرف هایِ باران هیچ سَر در نیاورده ام تو چی فهمیدی چی گفت می دونی گاهی وقتا فکر می کنم نکنه بارانم یه بِ شونزده ایه آخه دختر این چه کاریه نیم ساعت نشسته بود و فقط زل زده بود به مادرش باران از مریم بزرگ تره و موهاشم وز وزیه و طلایی رنگ با صورتی گِرد و دماغی باریک اون چهارده سالشه همسنِ من آرزو از همه بزرگ تره شونزده سالی داره مریم از همه کوچیک تره یه غزل هم داریم که کلی قصه بلده این جا دو طبقه ساختمونه با یه سِری آدم بزرگ که از صبح تا شب کارشون مواظبت کردن از ماست که مثلن آرایش نکنیم نخندیم زیاد حرف نزنیم زیاد سوال نکنیم چه می دونم نرقصیم راستی غزل همونیه که اون جا نشسته و دستاشو گذاشته زیر چونه اش و زُل زده به یه طرفی قیافه شو می بینی چه قدر ریزه میزه ست اصلن بِهش نمی خوره یازده سالش باشه اون خیلی آدامس دوست داره واسه همین صداش می کنیم غزل آدامسی باید بهش آدامس بدیم تا قصه هاشو واسمون تعریف کنه خودش می گه این قصه ها رو از مادر بزرگِش شنیده می دونی غزل بعضی وقتا شیطنتِش گُل می کنه و می گه فقط باید آدامسِ بادکنکی بدین یا خیلی دیگه دلِش بسوزه با دو تا آدامسِ معمولیم راضی می شه قصه بگه بچه هایی هم که آدامس ندارن بالاخره یه چیزی پیدا می کنند و می خوان که راضیش کنن مثلن هر چیزِ به درد بخوری رو واسش می بَرن و از این حرفا اونم قیافه می گیره و بعد از کلی مِن و مِن کردن و نمی شه گفتنا آخرش از خر شیطون می آد پایین غزل مدتی با مادرش زندگی می کرده پدرشو که گرفتن مادرش با یکی دیگه ازدواج می کنه بعدشم مجبور می شه غزلو ول کنه ناپدریش حوصله شو نداشته همش می گفته نمی خوام توله یِ یه آدمِ دیگه سرِسفره ام باشه می بینی اینجا توله سگا با سطل آشغالیا کنار هم زندگی می کنن ااااای خدا بهش می گم اینقدر قیافه نگیر غزل آدامسی آرزو که از تو بیش تر قصه بلده فقط حوصله یِ تعریف کردن نداره می خنده و می گه به همین خیال باش نرگس خانم آخ داشت یادم می رفت یه ترانه هم داریم که همش غمگینه حوصله یِ هیچ کسی و چیزیو نداره و بیش تر اوقات می ره دور از همه یه گوشه یی می شینه و با خودش خلوت می کنه من که تا حالا ندیدم با کسی دوست بشه اون تویِ زندون به دنیا اومده می خواستن پدرشو توی تظاهرات دستگیر کنن که فرار می کنه بعدشم می ریزن خونه و مادرشو که حامله بوده به جاش می بَرن این شد که ترانه توی زندون به دنیا اومد و با مادرش بود تا این که آوردنش این جا چی پدرش چی کار کرده بوده درست نمی دونم یعنی خاله رعنا یه بار گفته بود
… نرگس… کجایی… باز کجا قایم شدی دختر…
… آخ… این صدایِ خانمِ احمدیه… من دیگه باید برم… باز نمی دونم چه کارم داره و چه خوابی واسم دیده… هر وقت که با خودم خلوت می کنم می آد سراغم … من دیگه باید برم وگرنه خانم احمدی عصبانی می شه… حالا بازم اومدی جریانِ پدرِ ترانه رو واست تعریف می کنم… اصلن یه چیزای دیگه هم هست که باید بِهت بگم
… دخترک دستان اش را به هوا بلند کرد و با یک فوت، قاصدک را پراند. نگاه اش خطِ سیرِ قاصدک را که سوارِ باد شده بود و نرم نرمَک دور می شد دنبال کرد. بعد دستی به سَر و صورت اش کشید. روسری اش را روی سَرش مرتب کرد. قطره اشکی را که روی گونه هایش بود با پُشتِ دستِ کوچک اش پاک کرد و همین طور که آماده می شد به سمتِ صدا برود برایِ قاصدک دست تکان داد و فریاد زد:«من رفتم… راستی بازم بیایی ها… سفارش نکنم… منتظرم… منتظرم… منتظررررر…»
… قاصدک روی بالِ ملایم باد نشست و در زمینه ی آپارتمان های سیمانی و شهر دودآلود، دورشد.
گم شد…
محو…!
بازنویسی- اردیبهشت ۱۳۹۶
۲ لایک شده












































